من این صبـــــــــر  رو مدیون لبخندتـــــــــــم

چی میخام تا رویای تو با من ِ

چشاتو تو دنیای سردم نبنـــــــــــــــــــد

 که آینده تو چشم تو روشنــــــــــ ِ

نشونم بده میشه وقتی بخای

 تو برف زمستونی هم گل کنم

تو این روزها زندگی ساده نیست

تو باعث شدی من تحمـــــــــــــــــــــــــــــــــل کنم

تو باعث شدی من تحمـــــــــــــــــــــــــــــــــل کنم

 

تو هستــــــــــــــــی ، نمی ترسم از بی کسی

نمیترســــــــــــــــــــــم از بازی سرنوشـــــــــــــــــت

نمی بینمت اما حــــــــــــــــس میکنم

کنارم قدم میزنـــــــــــــــــــــــی تابهــــــــــــــــــــــــشت

 

به من یاد میدی صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوری کنم

نمیذاری از زندگی خسته شم

 با اینکه هوای جهان خوب نیست

به عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق تو دارم

نفـــــــس میکشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 7 تير 1393ساعت 13:53 توسط منا مامان الینا |

 

الینای ِ من  عسلی ِ مامان

فرشته کوچولوی مامان روزهای سختی رو با هم گذروندیم  ، خیلی وقته اون خاطرات تلخ رو فراموش کردم

و دیگه مثل  گذشته شبها قبل از خواب با مرور اون روزهای سخت اشک تو چشام جمع نمیشه

به گذشته که برمیگشتم

گاهی دلم واسه خودم  میسوخت ،

گاهی باورم نمیشد اون همه سختی رو چطور تحمل کردم !

یکه و تنها!

هر چی بود گذشت ، تو بزرگتر شدی و من با سختیهایی که دیدم قویتر از قبل!

و امید و توکلم به خدا بیشتر از همیشه

.

 

هفته اول خرداد هفته سختی بود  برای تو  عزیزکم ،

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1393ساعت 11:23 توسط منا مامان الینا |

 

 

درکنار نام پاک فاطمه ، جانماز عشق را وا میکنم ،

دست حاجت را به عشق فاطمه ،

روبسوی نور ،بالا میبرم ;

با قسم بر آبروی حضرتش ، آرزویت را تمنا میکنم

 

روزتون مبارک مامانهای نازنین قلب

 -. - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . -

 

 روز مادر امسال یه خاطره قشنگ و به یاد موندنی واسمون به همراه داشت

دیدار دوباره مامانهای نی نی وبلاگی بعد از حدود یکسال ، که به لطف گروهی که

تو واتس تشکیل دادیم  و بعد از مدتها بی خبری از هم خبردار شدیم و برنامه ریزی کردیم که

باز هم دور هم جمع بشیم و قرارمون شد واسه شنبه 30 فروردین ساعت 7:30 بلوار ساحلی

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393ساعت 12:31 توسط منا مامان الینا |

سالی که گذشت عجب سالی بود  ، پر از اتفاقهای خوب و بد ، خاطره های قشنگ و تلخ !

اینجا میخام از اتفاقهای خوبش بگم از خاطرات شیرینش بنویسم :

 

آخر سال که  حسابی سوپرایز شدیم ! خودمون خودمون رو سوپرایز کردیم !نیشخند

 یه اتفاق غیر  منتظره ای پیش اومد که اصلا اول سال پیش بینی نمی کردیم 

حالا حالاها دست یافتنی باشه واسمون!

صاحب خونه شدنمون بهترین اتفاق پارسال بود اونم درست یک ماه قبل از پایان سال 92!هورا

هر چی بود لطف خدای مهربون بود و این تغییر و تحول تاثیر بسزایی روی روحیه من و نوید گذاشت

 

یکی دیگه از اتفاقهای قشنگ و شیرین  این بود که....

 

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 11:39 توسط منا مامان الینا |

 

یه ظرف برای صبحانه  ، یه ظرف برای میوه و ژله ، یه ظرف برای ناهار 

روی هر ظرف با ماژیک مشکی  مینویسم الینا  ،پر رنگ تر میکنم الینا ،

دستام میلرزه وقتی ظرفها رو کنار هم توی یخچال میچینم ،

وسایل توی ساک رو چک میکنم قاشق و چاقو و  لیوان و سینی کوچولو

تو دلم غوغاست  هزار و یک فکر توی سرم دور میزنه ...

امیدوارم انتخاب درستی واست کرده باشم 

 

الینا از امروز رفت مهد کودک !

 

از 6 ماهگی که تو رو پیش مامان بزرگت گذاشتم

بخاطر عشق و علاقه ای و محبتی که به تو داشت میدونستم

به بهترین شکل از تو نگهداری میکنه 

و تو هم توی این مدت حسابی بهش عادت کرده بودی و من چند

ساعتی که از تو دور بودم رو خیالم راحــــــــــــت بود

 

اما امروز روز سختی بود واسه من ! دست و دلم به کار نمیره

یه بار زنگ زدم حالت رو پرسیدم گفتند داره بازی میکنه صبحانه ش هم خورده

 

دلم طاقت نیاورد و  رفتم مهد و تو اتاق مدیر نیم ساعتی نشستم

و با دوربین اتاقت دیدمت ،

پشتت به دوربین بود و داشتی با اسباب بازیهات بازی میکردی !

 

چقدر سخته مادر بودن!! سخت تر از اون مادر ِ شاغل بودن!!!

 

نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392ساعت 11:19 توسط منا مامان الینا |
 
امیـــــــــد یعنی نگاهت به خــــــــــــــــدا باشد 

ایمان یعنی بدانی نگاهِ خـــــــــــــــدا با توست
 
 
 
 

سلاممممم دوستهای گل و همراه همیشگی من

مررررسی از این همه خوبی و انرژی مثبتتون و صد البته لطف همیشگی

 خدا که تنهامون نذاشت

 

از ساعتی که اون پست قبل را نوشتم  کاری رو که میخواستم انجام بدم  به بهترین نحو و

 غیر غیر قابل تصوری درست شد که خودمم هم شوکه شدم 

خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت

خدایا دوســــــــــــــــــــــت  زیـــــــــــــــــــــاد

 

بخاطر این دوستهای خوبی که دارم

 

برای همه شما عزیزهای دلم دوستهای گلم بهترین ها و قشنگترین لحظه ها رو آرزومندم

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 12:54 توسط منا مامان الینا |

 

سلام به دوستای گلم

اینروزها انگار زندگیمون روی دور تند !

یه مدتی درگیر پیدا کردن داروهای الینا بودم که بازم کمیاب شده بودن و یکی از قرصهاش

که فقط واسه یه روزش مونده بود توی دقیقه نود و بعد از کلی استرس و سفارش به

 اقصی نقاط ایران!! پیدا کردم !!!یه سری دیگه رو  دو روز پیش پدر شوهرم واسمون تهیه

 کردند ،

خدا رو شکر اینبار به خیر گذشت!آخ

این چند روزم که درگیر یه کاری هستم  که اگه بشه خیلی خوبه

به لطف و رحمت خدا ایمان دارم  و میدونم تنهامون نمیذاره

اما از شما دوستهای گلم میخوام که 

برامون  انرژی مثبت بفرستید تا توی کارمون گشایش بیافته

با همون دلهای مهربون تون که همیـــــــــــــــــشه همراهم بوده دعامون کنید

که گره ای توی کارمون نیفته و حل بشه

 

 الهـــــــــــــــــــــــــــی به امیــــــــــــــــــــــــد تو

نوشته شده در يکشنبه 27 بهمن 1392ساعت 10:28 توسط منا مامان الینا |

چشمـــاتو باز کردی  دنیـــــــــــــــــــام زیر و رو شد

چشماتو بستـــی و بــاز تاریـــــــــــــــــــــکی هام شروع شد

موهات کهکشونــــــــــــــــــــا ، چشمات ستاره هـــــــــــــــــــــــــــاتَن

منظومه هــــــــــای شمسی جفت گوشوارهـــــــا تَن  

کی بین ِ مهربونـــــــــــا مثل تو مهــــــــــــربونه

نا مهربونی با تـــــــــــــــو ،  بد نیست بــــــــــــــــــــــــد شـگونه

 

 با مـــــــــــن بمان 

    بامن بمـــــــــــان ....

.

.

.

اولین ماه آخرین فصل سال داره کم کم به آخراش میرسه

روزهای سرد زمستون دارن تند تند میگذرن ،

چیزی دیگه تا پایان سال نمونده

اینقد این روزها سریع میگذرن که باورم نمیشه  اول هفته کِی میرسیم به آخرش!

دختر کوچولوم داره قَــــــــــد میکشه ،

موهای کوتاهش بلندتـــــــــــــــــــر میشه

شب بعد از کار ِ خونه و آشپزی با لیوان چایی لم میدم روی مبل ،

 الینا که مشغول بازی با اسباب بازیهای مورد علاقه ش که همون کارت سوخت و

کارت های عابربانک و یا کشوهای میز تی وی هست  تا من رو میبینه چهار دست و پا میاد و

خودش رو میرسونه کنارم و دستهاش رو میگیره بالا و سعی میکنه خودش را بکشه بالا

که یعنی بلندم کن ،

خم  میشم و صورت ماهش رو میبوسم و بغلش میکنم ، مادر به فدای تو ، یه آه کشداری

از درد کمر و کتف و گردن میکشم ، فکر کنم باید به خانم دکترت بگم هر جلسه بعد

 از کاردمانیت یه جلسه فیزیوتراپی هم باید واسه من بذاره :( 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 12:40 توسط منا مامان الینا |

هوا اینجا حسابی سرد شده شاید همین سرما هم مننو تنبل کرده واسه نوشتن

 کلی حرف واسه گفتن دارم اما مغزم یخ زده  و به یه چیز بیشتر فکر نمیکنم اونم اینکه بالاخره الینا

کی میتونه به تنهایی راه بره ، الینا دو سالش شده اما هنوز ....

بگذریم ....

 به خودم قول داده بودم اینجا حرفی از غم نزنم  بذارید این غم تو دل بمونه 

به امید اینکه همونجا مدفون بشه و اینهمه غم و حسرت فراموش شه

 و خونه دلم پر از شادی بشه  

.

.

تو این فکر بودم که با هر بهونه یه بار آسمون رو بیارم تو خونه

حواسم نبود که به تو فکر کردن ، خودِ آسمونه *

.

.

امروز میخام ماجرای کوتاه کردن موهای فرفری الینا را تعریف کنم  

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392ساعت 13:43 توسط منا مامان الینا |

امروز تولد نوید مهربونم و الینا عشق و بهونه زندگیم  .

نوید جونم عزیز ِ دلم ،مهربونم ، تولدت مبارک .

الینای ِ من ، نفسم عمرم ، تولدت مبارک ، دو ساله شدنت مبارک نفســـــــــــــــــــــــــــــم

 

 

 

یادش بخیر چقدر تو دوران بارداری به دکترم اصرار داشتم که حتما تولد نی نی گوگولیمون روز تولد باباش

بشه و همینم شد .

آذر ماهی های دوست داشتنی من  ، عاشــــــــــــــــــــــــــقتونم  قلبقلب

 

* از همه دوستهای گلم که از من زرنگتر بودن و تو نظرات  پست قبل

 تولد الینا را تبریک گفتن ممنـــــــــــــــــونم قلب

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 10 آذر 1392ساعت 12:18 توسط منا مامان الینا |

 محرم و  پرچم هایی که مزین به نام متبرک امام حسین (ع) و ابولفضل عباس(ع) و

مراسم سینه زنی و زنجیر زنی و صدای سنج و دمام دسته های بوشهری و اون ریتمشون که

 شنیدن صداش قلبم تند تند میزنه ، مراسم طفل شیرخواره علی اصغر ، مراسم تاسوعا ،

پختن نذری روز تاسوعا ، سینه زنی های عاشورا ، شام غریبان و روشن کردن شمع و طلب حاجت

همه و همه اینها بوی محرم میدن ، بوی کربلا ، یاد و خاطره اون باری که برای اولین بار و فقط همون

یک باردستم به ضریح متبرک امام حسین (ع) رسید ،

یاد اون شب آخر وداع توی حرم ابولفضل عباس (ع) که

همه کاروانهای ایرانی جمع شده بودند و با صدای بلند طلب عفو و بخشش میکردن و

عاجزانه میخواستند که یه بار دیگه بتونن بیان و بوسه به خاک متبرک کربلا بزنن ،

وقتی توی روضه خونیا اسم حضرت زینب (س) را میگن و یاد اولین باری که رفتم و

 از تل زینبیه  بین الحرمین و حرمهای مطهر رو دیدم

حال و هوای دلم رو توی اون لحظه با هیچ کلمه ای نمیتونم توصیف کنم .

ای وای بر دل زینب (س) چه زجرها که کشید .

ای کاش یک بار دیگه امام حسین (ع) من را بطلبه و این بار با فرشته کوچولوم برم زیارت .

 

امسال محرم حال و هوای دیگه ای برای من و الینا ی نازم داشت .

مسجد محلمون یه دسته زنجیر زنی داره که هر شب از ساعت 8 تو کوچه پس کوچه های محله

سینه زنی و زنجیر زنی داشت ، یه شب الینا را گذاشتیم تو کالسکه و با نوید همراه دسته رفتیم

 آخر دسته بچه های کوچک و کم سن قرار داده بودن و

اولین بار بود که الینا را همراه میبردم ، قرار گرفتن تو اون فضا و  دیدن سینه زدن و زنجیر زدن بچه ها

همه برای الینا تازگی داشت ، واسه خود منم همینطور

چند شب بعد هم رفتیم و  نوید برای الینا یه پیرهن مشکی و یه پیشونی بند خرید و الینا و کالسکه ش

شدند پایه ثابت دسته مسجد محل!

انشالله که سال دیگه دست کوچولوت را بذاری توی دستم و با قدمهای قشنگت پشت دسته

عزاداری امام حسین (ع) راه بری عزیز دلم

عسیس دلم یاد گرفته تا میگیم یا حسین (ع) یا  بابا جونش تا واسش نوحه میخونه

دستهای کوشکولوش را میزنه رو سینه ش ،

الهــــــــــــــــــی که من فدای سینه زدنت بشم مادر جان

 

حســـــــــــــــین (ع) نگه دار تو و همه فرشته کوچولوها باشه انشاللـــــــــه

 

نوشته شده در شنبه 25 آبان 1392ساعت 12:53 توسط منا مامان الینا |

 

امروز سومین سالگرد ازدواج من و نوید قلبقلبقلب

 

پارسال که یه همچین روزهایی الینا را برای تزریق آمپول بیمارستان بستری کرده بودیم ،

با اون حال و هوا و استرسهایی که داشتم توی همچین روزی نوید حسابی با کادوی قشنگش سوپرایزم کرد،

و حسابی خاطره ساز کرد اونروزم رو مژه

اما امسال که تا همین لحظه هیچ خبری نیست که نیس!استرس

خانمی که شما باشی عرض کنم خدمتتون که صبح با کلی استرس چند بار پشت سر هم

هی تکرار میکرد : منا امروز بارونیه  ، حواست باشه آروم رانندگی کن، با احتیاط برون،

سرعت نرو !!!

منم فقط میگفتم : چشششم!چشششم عاقا حواسم هس!

بعدشم دخمل گلم را برداشتم بردم گذاشتم خونه مامان جونش ،

 عسیس دلم از ماشین که  پیادش کردم  خواب بود همینکه نم بارون به صورتش زد

 یه اخم بامزه ای کرد ، همون تو خواب با اخم از نم نم باورن استقبال کرد!

عسیس دلم قربون صورت مثل ماهش ، قربون چشمای ماهت ..

دلم واسش تنگ شد الان که یادم افتاد .

صبحهاکه میذارمش توی صندلی ماشین خواب ِ خواب ِ و هی بدن کوچولوش را

 کش و قوس میده و با اینکار ش میفهمم که هنوز دوست داره توی رختخواب

گرم و نرمش باشه اما چاره ای نیست عسیسم

مامان باید هر روز صبح چند ساعتی را از فرشته نازش دور باشه .

داشتم میگفتم ،

بعد از اینکه الی را رسوندم اومدم سمت اداره وووووای که چه هوای پاییزی قشنگی بود ،

عاشق بارونهای این مدلی هستم نم نم و عاشقونه ، شیشه ماشین را دادم پایین تا

از بوی بارون و نم نمی که به صورتم میزنه لذذت ببرم و  نمیدونم چرا

 اکـــــــثر ماشیــــنا  شیــــشه ها را کیـــپ کرده بودن آخه حیف

 از این هوای قشنگ نیست که لــــــذت نبریم

اصلا دوست نداشتم برسم اداره ، آخه رانندگی تو بارون عـــــــشق منه 

بارون بزنه نم نم  صدای پراحســــاس مـــــــازیار فلاحی هم گوش بدی  ،

 یه ترافــــیک نسبتا آرومی هم باشه ، آسمون ابری ،

چی بهتـــــر از این!

رسیدم اداره دیدم میـــس کــــال داشتم و یه دونه مسج که: عزیزم رسیدی؟!!!خیال باطل

دیر رسیدم اما این دیــــر رسیــــــدنم خیلی چسبــــید!

حالا تا شب ببینم عاقامون یادش میمونه یا نع!

هرچند من امرزو هدیه قشنگم را از آسمون گرفتم و پـــــــُر م از احساس خوب!

 

یادش بخیر روز عروسیمون هوا ابری بود و نصفه شب یادمه یه تگرگی زد بی سابقه

 تا نزدیکای صبح!

یه نظریه بوده که قدیمیا میگفتن هر کی ته دیــــگ خور باشه شب عروسیش تگـــــرگ میباره !

از اونجاییکه من یه زمانی ته دیــــگ خور قهاری بودم  این نظریه نفی نشد!

 

* صبح اومدم کامنتها رو بخونم تا تأیید کنم و کامنت فروغ عزیزم را خوندم و جوابشم

دادم نمیدونم چی شد به جا اینکه تاییدش کنم حذفش کردم گریه فروغ جونم ببخشید

** بعد اومدم پست نوشتم خواستم  ثبتش کنم همون موقع مدیـــر م زنگید هول شدم

قبل از اینکه ثبتش کنم حذفش کردم!کلافه

***  اینا رو گفتم که یادتون باشه اگه یه وقت اومدید و دیدید اینجا حذف شده

خبر دار باشید که من اشتباهی حذفش کردم!!!!

 

****  عنوان این پست " قربون مست نگاهت " آهنگ مازیار فـــلاحی که من بنا به دلایلی خیلی میدوستمش !

 

اینم فرشته کوچولم که صبحا این مدلی تو صندلیش خوابه

 

عاااااشق این عکسشم ! الهــــــــــــــــــــــــــــــی قــــــــــــــــــــــــربونت ، قربون مــــــــــست نگاهت

نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392ساعت 11:03 توسط منا مامان الینا |

 

چند روز پیش داشتم فیلم Because I Said so  را نگاه میکردم ، داستان فیلم در مورد رابطه یک مادر با

سه دخترش و بخصوص دخالتهای مادر  ( بابازی قشنگ دیان کیتن )در زندگی خصوصی دختر کوچکه بود ، یه جاییی دخترا از دخالتهای

مادرشون توی زندگیشون ناراحت میشن و با مادر دعوا میکنن و مادره  با دلی شکسته جمله ای گفت

 که تا همیشه تو ذهنم میمونه که: 

 یک مادر هیچوقت نمیتونه دست از عشق بچه هاش برداره و این عشق از روزی

که بچه ها  متولد میشن تا زمان مرگ مادر توی قلب مادر میمونه و با بزرگ شدن بچه ها  بزرگ و

بزرگتر میشه  ، و درسته که بچه ها بزرگ میشن و از کنار  مادر میرن  اما اون عشق تا همیشه

جاودانه باقی میمونه و مقدس ترین و پاکترین عشق روی زمینه و این عشق و دل نگرانیهاش

 دست خودم نیست و جزئی از وجودم شده و .....

 

وقتی مادر ِ  داشت این حرفا رو میزد بی اختیار دلم لرزید  و نگاه به صورت ماه فرشته کوچولوم کردم

که تو بغلم خوابش برده بود و  اشکم سرازیر شدن ، و به این عشق قشنگی که بخاطر وجود پاکش

توی دلم شکفته شده فکر میکردم و 

آینده فرشته کوچولوم را تجسم کردم که وقتی بزرگ بشه ،

چه دنیای زیبای مادارنه و

دخترانه ای خواهیم داشت .

 

بی صبرانه منتظر اون روزهای قشنگمون هستم  فرشته کوچولوم  

 

 

صبح که با ماشین میام سرکار و چند ساعتی رو از تو دورم این آهنگ با صدای زیبای Adele را

فقط و فقط به یاد تو گوش میکنم و شنیدنش آرامش خاصی را بهم میده و رزوم را میسازه 

فرشته دوست داشتنی من!

 

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

You make me feel like I am home again

باعث میشی دوباره احساس امنیت کنم

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

You make me feel like I am whole again

باعث میشی دوباره حس کنم همه چیز هستم

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

You make me feel like I am young again

باعث میشی حس کنم دوباره جوون شدم

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

You make me feel like I am fun again

باعث میشی دوباره حس شادابی کنم

However far away I will always love you

هرچقدر ازت دور باشم بازم دوستت خواهم داشت

However long I stay I will always love you

تا هروقت زنده ام دوستت خواهم داشت

Whatever words I say I will always love you

با هر کلمه ای که میگم همیشه عاشقت میمونم

I will always love you

همیشه عاشقت میمونم

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

You make me feel like I am free again

باعث میشی حس کنم دوباره آزاد شدم

Whenever I’m alone with you

هر وقت با تو تنهام

 You make me feel like I am clean again

باعث میشی حس کنم دوباره پاکم

However far away I will always love you

هرچقدر ازتو دور باشم دوستت خواهم داشت

However long I stay I will always love you

هر چقدر زنده بمونم دوستت خواهم داشت

Whatever words I say I will always love you

با هر کلمه ای که میگم همیشه عاشقت میمونم

I will always love you

من همیشه دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392ساعت 12:44 توسط منا مامان الینا |

سلام دوستهای گلم دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود ،

بیشتر از اون دلم  واسه اینجا ،

این خونه ای که با عشق  روزهای اول بارداریم واسه فینگیلیم ساختم!

و این فینگیلی درون من رشد میکرد و من پر از حسهای قشنگی که تا حالا تجربه نکرده بودم  و

تا اینکه این فینگیلی اسم دار شد و ما اسم زیبای فرشته کوچولوکون  را رسما به بقیه

 هم اعلام کردیم!!!

آخی چه روزهای قشنگی بود ، یاد همه اون لحظه های شیرین بخیر  و من تقریبا تمام اون لحظات

 را اینجا ثبت کردم  

گذشت و گذشت

تا اینکه الینای ناز من پا به این دنیا گذاشت و بابا نوید اولین  پست را اینجا نوشت  و

 خبر بدنیا اومدنت را  با صد شوق ثبت کرد

 

و اولین پستی که من عکسهای الینای نفسم  را ثبت کردم 

وقتی نگاه عکسا میکنم باورم نمیشه که اینقد کوشمولو بودی

و بعد ازاون این خونه مزین شد به عکسهای قشنگ تو ،

 عکسهایی که دیدن هر کدومشون خاطره ای را برای من تازه میکنه 

و اینجا شد جایی برای  ثبت خاطرات مادرانه هایم  و  شمردن روزهای قشنگ زندگی 3 نفره  

.

.

.

.

دل کندن  از اینجا سخته  ، دوری از دوستهای خوبی که به واسطه این فضای مجازی پیدا کردم  سخته

دوستهایی که بی اغراق بگم دوستیهاشون همیشه به دلم نشسته و برام عزیزن  و

 حتی تونستم دوستیهایی بهتر از دنیای واقعی با هم داشته باشیم  

و من به داشتن همشون افتخار میکنم

 

این چند روزه خیلی دلتنگ اینجا بودم  دلتنگ نوشتن  دلتنگ دریافت  تک تک محبتهاتون

تصمیم گرفتم بازم بنویسم

اما اینبار میخام از مادرانه  هام بنویسم از تو بنویسم دخترم

از حسرت و دردی که میکشم نمینویسم  اونها رو یه گوشه قلبم و فقط و فقط برای

خدای آسمونها مینویسم

از نداشته هامون ، نداشته های دخترم ، از روزهای سختمون  نمینویسم  ،

میخام وقتی میام اینجا  فقط  خاطرات قشنگ یادم بیاد  و همه اشک ها و روزهای تلخ را

فراموش کنم

کمکم کنید دوستهای خوبم ، دوستهایی که هیچوقت من را تنها نذاشتید ، میخام برگ های جدیدی

از زندگیمون را اینجا شروع کنم

زندگی دونفرمون را پاییز شروع کردیم

پاییز سال بعدش یه فرشته کوچولوی دوست داشتنی به جمع دونفرمون اضافه شد

پاییز همیشه شروعی تازه برای من داشته

این پاییز را باید شروعی تازه کنم برای بهار زندگی سه نفرمون .... 

نوشته شده در شنبه 27 مهر 1392ساعت 10:48 توسط منا مامان الینا |

بالاخره مرداد تمام شد

مردادی که به قول شبنم جون مرداد سیاهی بود برای هردومون!

 

اتفاقهایی که در این مدت افتاد به اندازه یک سال بود این یک ماه!

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 3 شهريور 1392ساعت 7:55 توسط منا مامان الینا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد