الینا مسافر کوچولو
الینا مسافر کوچولو
بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
تاريخ : يکشنبه 30 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 7 مرتبه

این چند وقتی که فرصت نشد بیام اینجا اتفاقهای زیادی افتاد اولیش ومهمترینش اینکه من و الینا به اتاق خوابمون برگشتیم! تو این مدت گهواره الینا رو گذاشته بودم تو اتاق پذیرایی و منم کنارش رو مبل میخوابیدم اما حدود دو هفته است که الینا شبا تو تختش میخوابه و منم کنارش اما تو تخت دونفرمون میخوابم اولین شب من تا صبح نخوابیدم هی بلند میشدم میرفتم بالا سرش و چکش میکردم میرفتم سراغ بخاری زیادش میکردم مبادا سردش بشه اووووووه بساطی داشتم تا صبح!

دومین هم اینکه الینا جون به کتاب خوندن علاقه داره و من هر وقت فرصت کنم کتابهای شعری که خاله شهلا جونش خریده را میخونم و الینا با یه ذوقی به عکسهاش نگاه میکنه و هم نوا با شعر خوندن من از خودش صدا در میاره!این خصلتش به من رفته چون منم عاشق کتاب خوندنم!

 روز جمعه برای اولین بار الینا رو  بردیم پیک نیک  جاده ساحلی ! خیلی خوش گذشت و هوا آفتابی بود الینا قبل از ناهار یه ساعتی را تو چادری که خاله منیر بخاطر الینا آورده بود خوابید وبعد از ناهار که بیدار شد بردیمش کنار رودخانه و هر وقت میرفت تو آفتاب اخم میکرد و چشماش رو می بست!قربون چشماش نور آفتاب اذیتش میکرد!

 الینا حسابی عاشق تلویزیون شده!هروقت میخوام پوشکش رو عوض کنم یا میذارمش رو تشکش رو زمین سرش رو برمیگردونه سمت تلویزیون و چنان محو تماشا میشه که هر چقدر هم صداش بزنی محل نمیذاره و یا اگه من سرش رو بچرخونم سمت خودم بازم برمیگرده!

 

الینا یه عادت بامزه که داره اینکه موقع شیر خوردن شروع میکنه با دستاش شمردن !و با انگشتهای کوچولوش 1 یا 2 یا 4 یا 5 رو نشون میده و جدیدا یاد گرفته انگشت شصتش را به اشاره اش میچسبونه و 3 رو نشون میده هر وقت اینکار و میکنه من به باباش میگم نوید بشمار 4!

و اما من!بالاخره بعد از 3ماه رفتم آرایشگاه و یه صفایی به صورتم دادم!البته اگه عروسی پسر عمه نوید نبود که من حالا حالا ها خیال رفتن به آرایشگاه رو نداشتم! دوباره موهام رو رنگ کردم خیلی خوشرنگ شدند و خلاصه بعد از مدتها به خودم رسیدم!و در یه هفته دوتا عروسی باحال دعوتی داشتیم البته من اول نمیخواستم برم اونم فقط بخاطر الینا چون نمیخواستم با خودم ببرمش  میدونستم تو جشن از سروصدا اذیت میشه و دلمم نمی اومد که چند ساعتی بذارمش و خودم برم عروسی!اما به اصرار نوید رفتم و الینا رو پیش مامانم و خاله شهلای مهربونش گذاشتم و 2ساعت بیشتر جشن نبودم و هر ربع ساعت زنگ میزدم و حالش را میپرسیدم و اما دومین عروسی تا ساعت 12.30شب موندیم هرچند دومیش خیلی خیلی خوب بود و همه چی عالی بود و من ونوید حسابی رقصیدیم و یاد شب عروسیمون افتادیم اما من از ساعت 10.30 شروع کردم به بی تابی کردن  و دلم واسه الینا حسابی تنگ شده بود و از اون ساعت اصلا بهم خوش نگذشت و یه گوشه نشسته بودم و به نوید که عین خیالش نبود و اون وسط داشت با پسر خاله هاش میرقصید با حرص نگاه میکردم!  الینا رو خونه خاله ملوک جونش گذاشتم و خیالم از بابت اون راحت بود اما دل من آروم نمیگرفت و حسابی دلم واسه الینا تنگ شده بود اما مگه نوید حاضر میشد برگرده!میگفت همین یه شبه دیگه تکرار نمیشه و صبر کن شام بخوریم بعد برمیگردیم آخراش من نزدیک بود گریه ام بگیره! از شانس بد من ساعت 12 شب شام دادن چه شام مفصلی دادن انواع غذاهای و ژله و دسرهای رنگارنگ اما هیچ بهم مزه نداد  وقتی نگاه غداها میکردم به فکر الینا بودم که چی بخورم که شب شیرش میدم دلپیچه نگیره! بخاطر همین قید دسر و بقیه غذاها رو زدم فقط چند قاشق ماهی خوردم و یه سیخ کوچولو جوجه! 

 


خواب قبل از ظهر الینا تو چادر

 


مامان اجازه!

 

بشمار 5!

 الینا بعد از خوندن کتاب به فکر فرو رفته!

 




موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 39 مرتبه

الینا جونم فرشته کوچولوی من !

از 2 ماهگیت 2 روز گذشته عسسسسیسسسسم .چقدر زود گذشت این 2 ماه! و تو چقدر زود داری بزرگ میشی! 

نگاه کردنت ، خندیدنت، جیغ کشیدنت ، حتی صدای گریه هات هم فرق کرده وقتی گرسنه ات میشه اول شروع میکنی تند تند دستات را میخوری و یه صدای ملچ ملوچی در میاری انگار داری خوشمزه ترین غذای دنیا رو میخوری  چند دقیقه بعد وقتی مزه دستهات از دهنت می افته گریه میکنی و صدای گریه ی گرسنگی ات هم شده  NEH NEH  ! از دیروز هم یاد گرفتی که از خودت صداهای بامزه در بیاری و آغو آغو میکنی البته بیشتر میگی آقا آقا ! البته من هنوز نفهمیدم منظورت کدوم آقاهست؟!!!

کوچولوی من! تو کی میخوای از صفری در بیای؟هنوز لباسهای سایز یک اندازت نشدن و من مجبور شدم دوباره برم سایز صفر اما بزرگش را واست بخرم! نمیدونم اشکال از سایز لباسهاست یا از دست و پای کوشمولوی تو!

یادم اولین باری که بعد از تولدت خواستیم حمامت بدیم من داشتم لباسهای تمیز واست آماده میکردم  نگاه به سایز لباست کردم و عین دیوونه ها نشستم گریه کردم که چرا نی نی من باید سایز لباسش صفر باشه !من اینهمه لباس سایز 1 و 2 واسش خریدم!(روزهای اول بعد از زایمانم زیاد حال خوشی نداشتم و سر هر چیزی الکی گریه میکردم سایز الینا صفر بود گریه میکردم! خوب شیر نمیخورد گریه میکردم! پی پی نمیکرد گریه میکردم!نوک سینه ام زخم شده بود گریه میکردم !اوووووه حسابی اعصابم ضعیف شده بود و به همه چی گیر میدادم! )

دیروز برای  واکسن دو ماهگیت بردمت مرکز بهداشت دل تو دلم نبود و همش نگران بودم میدونستم که خیلی اذیت میشی و تحمل گریه هات را نداشتم  اما تو آروم و بی خبر از همه جا تو بغلم خوابیده بودی اینقدر هم قیافه ات مظلوم شده بود که نگو حتی خانم صفازاده که مسئول بهداشت بود و تو رو گذاشت تو ترازو که وزنت کنه تا دیدت گفت آخی نازی چقدر نازو آروم خوابیده! وقتی گفت آمادش کنید واسه واکسن من که جرات نکردم بغلت کنم تو بغل مامان بزرگت(مامان نوید) بودی اولین واکسن را که زد گریه کردی و بعد از چند ثانیه دومی را که زد دیگه تحمل نکردی و جیغ کشیدی و اینقد گریه کردی که نفست گرفت و تموم تنت میلرزید، نفسم عمرم زندگیم منم بغلت کردم و با گریه های تو گریه ام گرفت .مامان بزرگت هم خیلی بخاطر تو ناراحت شد وقتی داشتن آمپولت میزدن چشماش رو بسته  بود تا نبینه . 

وقتی رسیدیم خونه بهت قطره استامینوفن دادم و شیر خوردی و خوابیدی اما  ساعت3 بعداز ظهر  با گریه از خواب بیدار شدی و من و مامان بزرگت هرکاری میکردیم آروم نمیشدی قربون پاهای کوچولوت برم هی تکونشون میدادی و گریه میکردی این گریه ات با بقیه گریه های خیلی فرق داشت معلوم بود که داری درد میکشی دوباره بهت شربت دادم تا دردت کمتر بشه و آرومتر شدی و بهت شیر که میدادم بازم آروم هق هق میکردی آخی عزیزم خیلی اذیت شدی . تاشب حالت خیلی بهتر  شدو ما برگشتیم خونه مون  و ساعت 9 شب که بیدار شدی میخندیدی و باصدای بلند  واسه اولین بار به وضوح گفتی آغو آغو ! قرررربونت برم به قول بابات :مای لیتل انجل!!!

و اما وزن در 2 ماهگی:5300گرم (ماشالا به این دخمله!)

قدت:57 سانتی متر(کوچولوی نیم متری من!)

این ماه واسه دومین ماهگرد تولدت گهواره کوچولو خریدیم و رفتیم خونه مامانم تا اونجا راحت بتونی بخوابی اما تو حتی واسه 5 دقیقه هم داخلش نموندی و تا میذاشتمت گریه میکردی و هنوز یه روز نشده مجبور شدم برم پسش بدم و به جاش یه دستگاه استرلیزه شیشه و ظرف غذا و تخم مرغ پز واست خریدم .

راستی ماه قبل که من هنوز خونه مامان بودم باباییت واسه اولین ماهگردت یه ربع سکه خریده بود و روش یه متن خوشکل واست نوشته بود که من هم کلی ذوقیدم و هم یکم بهت حسودیم شد ! خوش به حالت فسقلی!

 

 

 





موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : يکشنبه 2 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 47 مرتبه

روز شما زندگیت رسید به 50 روز عزیزم 

50 روز!باورم نمیشه چقدر روزها تند و تیز میگذرن و من گذر زمان را با تو حس نمیکنم چیزی نمیگذره که 50 روز میشه 5 ماه بعد 5 سال بعد........ و از این روزها فقط عطر خوش خاطره هاشون بجا میمونه

امروز واسه اولین بار من و نوید حمامت دادیم اول من خیی استرس داشتم و میترسیدم که تو حموم از دستم بیافتی یا آب بره تو ریه هات و یا اووووووه هزارتا فکر ناجور دیگه  تازه نوید شرط کرد اگه حمامش دادیم روی سر و صورتش نباید آب بریزیم چون میترسید خدایی نکرده خفه بشی ! اما بالاخره دو تاییمون دل به دریا زدیم و حمامت دادیم  من محکم تو رو توی وان گرفته بودم و نوید بدنت را میشست تو هم خیلی دختر خوبی بودی و همینطور آروم تو آب دست و پات را تکون میدادی و اصلا گریه نکردی قرررررربون دخمل خوبم برم الهی چون اگه گریه میکردی من زود دست و پام رو گم میکردم! بعدشم شیر خوردی و تا عصر خوابیدی .

اینروزا خیلی دختر خوش خنده ای شدی و تا کمی بات حرف میزنیم زود دست و پات را تکون میدی و میخندی و بعدشم زبونت را در میاری خلاصه حسابی شیرین کاری میکنی و از همه دل میبری با خنده هات

یکی از عادتهایی که جدیدا پیدا کردی اینکه شب حتما باید پستونک تودهانت باشه و گرنه اونقدر سرت و دهانت رو اینور و اونور میکنی وو اگر پستونک را بهت ندم شروع به گریه کردن میکنی و خوابت نمیبره  پشیمونم ازینکه به پستونک عادتت دادم خیلی وابسته اش شدی  میدونم بعدا به سختی باید از پستونک بگیرمت

الان هم که ساعت 1 شب آروم گرفتی تو گهوارت خوابیدی و تا خوابت برد دنبال پستونکت گشتی !

 2 ساعت دیگه شیفت شبت شروع میشه و تا 9 صبح ادامه داره ! 

 یک روز بعد: از دیروز تصمیم گرفتم که دیگه به الینا پستونک ندم این تصمیم واسه من آسون بود اما واسه الینا خیلی سخته بدجوری بهش عادت کرده خصوصا موقع خواب چند دقیقه بعد از خواب سر کوچولوش را میچرخونه که یعنی پستونکم کجاست!

بعد که پیداش نمیکنه دستاش را میمکه بعد از اون شروع به نق نق زدن و بعد گریه و جیغ که من پستونکم را میخوام دیشب شب سختی را گذروندیم از ساعت 3 صبح بیدار میشد تو بغلم شیر میخورد  میخوابید تا میذاشتم تو گهوارش بخاطر پستونک گریه میکرد دوباره من بغلش میکردم تا آروم بشه اما به محض گذاشتن تو گهوارش بازم گریه میکرد .طفلک الینا دیشب شب سختی بود خیلی اذیت شد  تا ساعت 11 قبل از ظهر وضع همینطور بود تا اینکه بالاخره الینا از بس گریه کرد و نخوابیده بود گیج شد و خوابید منم از اون گیجتر خوابیدم تا ساعت 1 ظهر!!

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 59 مرتبه

الینای ِ من

کاش وقت بیشتری داشتم و می تونستم لحظه لحظه با تو بودن را اینجا ثبت کنم اما به سختی یه وقت آزاد پیدا میکنم .

الان 10 روزی هست که برگشتیم به خونمون و بی خوابی های شبانه من و تو همچنان ادامه داره همه میگفتن بعد از چله خوب میشی اما انگار عادت خوابیدنت عوض شده و روزا خوابی و من با هزار زور تو رو بیدار میکنم و تو به صد ناز بیدار میشی و شیر میخوری و دوباره میخوابی ! اما نصف شب که میشی اینقد گشنه ای و همش شیر میخوری که من دیگه ضعف میکنم تازه بعد هم که سیر میشی دوست داری باهات حرف بزنم و یا بلندت کنم و تو خونه بچرخیم وقتی میذارمت رو شونه ام توچونه ات را میچسبونی به شونه چپم و با اون چشمای قشنگت همه جای خونه رو نگاه میکنی و قیافه ات اینقدر با مزه میشه که دوست دارم بخورمت! بیشتر از همه اون قابهای چوبی سه تایی که بالای مبل هستند رو دوست داری و اگه بذارمت ساعتها دوست داری بهشون زل بزنی و از نگاه کردن بهشون سیر نمیشی!

تازگیا یاد گرفتی انگشات را میذاری تو دهانت و تند تند و با صدا شروع به مکیدنشون میکنی و یه ملچ ملوچی راه میندازی !!!خصوصا وقتی گرسنه ات میشه! 

 ساعت بیرون رفتن را از حالا باید با تو تنظیم کنم و حتما باید سیر شده باشی و پوشاکتم عوض کرده باشم و لباسهای خوشکلت تنت کرده باشم بعد اگه وقت شد من فقط 5 دقیقه وقت دارم آماده بشم چون اگه بیشتر طول بکشه یا صدای تو در میاد یا بابات!

اولین باریکه بعد از برگشتن به خونه میخواستیم ببریمت بیرون روز جمعه دو هفته قبل بود که باید میرفتیم خونه پدر شوهرم و اونجا به مناسبت قدوم مبارکت واست گوسفند خریده بودن تا واست قربونی کنن البته تو پارتی ات خیلی بالاست چون موقعی که از بیمارستان مرخص شدم و رفتم خونه مامانم اونجا هم واست گوسفند قربونی کردن فسقل خانوم!

اول قرار بود واسه ناهار بریم که قصاب بدقولی کرد و گفت ساعت 4 میاد گوسفند سر ببره و مادر شوهرم اصرار داشت حتما قبل از رفتنمون به داخل خونه خون ریخته بشه بخاطر همین ناهار واسمون بریانی که من خیلی دوست دارم درست کرد و فرستاد و گفت ساعت 4 اینجا باشید منم نااهار رو که خوردم بهت شیر دادم و کارهات را کردم و یه ربع مونده به چهار خودم آماده شدم و خواستم لباسهات رو تنت کنم که تو شروع کردی گریه کردن که گرسنه ات وشیر میخوای! بهت شیر دادم اما ول کن نبودی و بازم یمخواستی و از اون طرف پدر شوهرم هی زنگ میزد پس شما کجایید این قصاب میخواد بره تو هم ول کن نبودی و اگه سینه ام را ازت میگرفتم گریه میکردی و هنوز کامل لباسهات رو تنت نکرده بودیم اووووه خلاصه وضعی بود بین گریه های تو و زنگ تلفن خونه نفهمیدم چطور لباسهات تنت کردم و بردیمت اما همینکه سوار ماشین شدی خوابت برد و وقتی رسیدم خونشون که 5 دقیقه بیشتر با ما فاصله ندارند خواب خواب بودی انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش همه رو معطل خودت کرده بودی و من به هرکی میگفتم تقصیر الینا شد باگریه هاش نذاشت زودتر بیایم یه نیگا به الینا و یه نیگا به من میکرد که یعنی آررررررره خودتی!

این چند تا عکس هم از الینا و عروسک دلخواهش گرفتم و الینا تازه از خواب عصرونه اش بیدار شده:

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 129 مرتبه

دیروز چهلمین روز از روزهای زندگی شیرین الینا جون فرشته کوچولوی زندگیم تموم شد .

چهل روز و چهل شب که الینا وارد جمع دونفره ما شده  و کل زندگیمون را زیر و رو کرده! حسابی من و باباش را عاشق خودش کرده. من که اونقدر وابسته اش شدم که حتی وقتی کنارم  خوابیده دلم واسش تنگ میشه دوست دارم زودتر بیدارش کنم تا اون چشمهای قشنگش را ببینم.

الینا چند وقتی هست که  سعی میکنه بخنده و صداهای بامزه ای را ازخودش در میاره و داره سعی میکنه آغو آغو کنه ! یه مدتی که خواب شب را از من گرفته و تا صبح من و الینا با هم بیداریم اون شیر میخوره من قربون صدقه اش میرم  واسش شعر میخونم لالایی میخونم بعد برمیگرده نگام میکنه و یه لبخند قشنگ بهم میزنه و با اون چشمای گردش تو چشام زل میزنه و حسابی دلبری میکنه  بعضی شبا واسه اینکه موقع شیر دادنش خوابم نبره تلویزیون را روشن میکنم و ساعت 4 صبح میشینم سریال ترکی نگاه میکنم! خلاصه من و دخترم شبا عالمی واسه خودمون داریم!

بعضی شبا الینا بدجوری گریه میکنه گریه که نه جیغ میکشه و بخودش میپیچه و خوب شیر نمیخوره و من نمیوتنم آرومش کنم و  دل من و باباش و کل مجتمع را با صدای گریه هاش میلرزونه! یه چیزی که واسم خیلی عجیبه اینکه وقتی تو بغل من خیلی بیتابی میکنه  و من نمیتونم آرومش کنم نوید بیدار میشه و بغلش میکنه و شروع میکنه با الینا حرف زدن و الینا واسه چند دقیقه ای  فقط زل میزنه به صورت باباش و هیچی نمیگه و انگار نه انگار که تا همین چند لحظه قبلش کل ساختمان را گذاشته بود رو سرش !خلاصه انجور که معلومه این الینا خانوم از حالا حسابی بابایی همه زحمتهاش را من میکشم اونوقت باباش فقط یه جمله بهش میگه الینا دخترم عزیزم چرا گریه میکنی گریه نکن دخترم  بعد الینا سااااااکت!هیچ جوابی نمیده! 

یه عادت  بامزه دیگه ای که الینا داره اینکه موقع شیر خوردن هیچکس نباید مزاحمش بشه و اگه کسی بیاد بالا سرش باش حرف بزنه و یا من با کسی حرف بزنم زود اعتراض میکنه و یه صدای بامزه ای از خودش در میاره که یعنی ساکت شید! ماهم میگیم چشم خانومی!

دیرزو رفتم خونه مامانم و  من و خاله ملوک جونش الینا را حمام دادیم ایندفعه برعکس دفعات قبل زیاد دوست نداشت حمام کنه و یه ذره بیتابی کرد.

دوشنبه شب الینا را بردیم دکتر متخصص اطفال واسه چکاب و اینکه چند روزی بود که پی پی نمیکرد و شبا همش بخودش میپیچید و گریه میکرد دکتر گفت این دلپیچه ها بخاطر دردهای کولیکی است و مورد خاصی نیست و تا 4 ماهگی که دستگاه گوارشش کامل میشه ادامه داره و شربت کولیک پد نوشت و واسه پی پی نکردن هم تا 1 هفته موردی نداره 

بعد الینا را وزن کرد و 1کیلو به وزن الینا جون اضافه شد که من خیلی خوشحال شدم!

تو ادامه مطلب هم چند تا عکس که دیروز بعد از حمام دادنش خونه مامانم گرفتم را میذارم

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 73 مرتبه

 




موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 66 مرتبه

الان ساعت 5 صبح بالاخره الینا کوچولو بعد از 5ساعت بیدار باش خوابید! منم تشنه ام شد و در حال خوردن آب یه انار بزرگ و شیرین به این فکر میکنم که آیا این طبیعیه که الینا بعد از 2 رزو پی پی نکردن ساعت 3 صبح پی پی آبکی و اسهالی داشته باشه؟آخه کسی این وقت شب نیست سوالم را بپرسم به نظر شما آیا طبیعیه؟ پی پی اش را نمیگم ها اینکه داری یه انار شیرین میخوری و از مزه اش لذت ببری و به نوع پی پی این خاله ریزه فکر کنی؟ !!! برم دکتر؟الینا رو میگم ببرم دکتر؟

 

هی وای من صدای الینا میاد دوباره بیدار شد




موضوع :
تاريخ : جمعه 9 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 89 مرتبه

سلام بابایی 

دختر گلم الینا جان 

تولد یک ماهگیت مبارک انشالا جشن 100 سالگیت رو بگیریم

انشالاء همیشه لبت خندون و تنت سالم 

در کنار من و مامانی باشی 

 

تولد یک ماهگیت مبارک الینا جان

 




موضوع : مناسبت ها
تاريخ : چهارشنبه 7 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 84 مرتبه

نیم ساعته که الینا رو خوابوندم بعد از چند بار که گذاشتمش تو گهوارش و صدای اِه  اِه کردنش اومد که یعنی بغلم کن من هنوز خوابم نیرده بالاخره خانم رضایت داد و خوابید

هنوز خونه مامانم هستم تصمیم گرفتم بعد از چهل روزگی الینا برگردم خونمون اما با این عادت بغلی شدنش نمیدونم چطور میتونم کنار بیام جدیدا هم پروسه خوابوندنش چند مرحله ای شده!

شیر خوردن  ،یه نیم چرت زدن  ،  گرفتن باد گلوی فرشته کوچولو (این مرحله را من خیلی دوست دارم البته خیلی سخته! دوست دارم چون وقتی می ایستونمت تو بغلم اول گردنت رو بو میکنم بعد یه بوس کوچولو بعد صدای نفست که گرماش میخوره به صورتم واااای این یکی از بهترین لحظات من و فرشته کوچولومه آما آما سختترین کار گرفتن همین باد گلووه!و وای اگه یه بار به قول نوید این باده یادش بره که بیاد دیگه کتفم می افته و با کلی ترس و دلهره میذارمت تو گهوارت!و بعدش هم اینقدر به خودت میپیچی تا این باد راهش رو به بیرون پیدا کنه!) ، بعد از گرفتن باد مذکور و اطمینان از به خواب رفتنت میذارمت تو گهوارت اما درست چند دقیقه بعدش با چشمهای گرد شده نگام میکنی که یعنی کوجا مامان خانومی من هنوز بیدارم! بعدشن صدای نق و نوقت و دوباره باید بغلت کنم جالبه که تا بغلت میکنم و چند قطره از مایه حیاتت مینوشی دوباره خوابت میبره و دوباره برکرد به مرحله دوم از بالا!

یه شب تا خود صبح تا اذان صبح همین کار رو کردی بعدشم با خیال راحت خوابیدی و همه روز خواب بودی و خودت رو واسه شب کاری بعدش آماده میکردی منم که تموم روز عین یه چشمم خواب بود و یه چشمم بیدار!امروز هم اینقدر گیج بودم مامان نوید زنگ زده بود حال الینا رو بپرسه منم گیییییج بدخوابیهام بعد از احوالپرسی بهش میگم الینا چطوره خوبه؟!!!! این دیگه آخر حواسپرتی هام بود!

چرا کسی بهم نگفته بود بچه داری اینقدر سخته داشتیم زندگیمون رو میکردیم ها!

اما همه اینا می ارزه به اون لبخند شیرینی که بعد از شیر خوردنت و سیر شدنت خیلی ملیح و دوست داشتنی رو لبات میشینه  و یا وقتی چشمات رو گرد میکنی و لبات رو غنچه ای  سرت را میچرخونی وااااای که این لحظات رابا دنیا عوض نمیکنم

 

میخواستم از خاطرات زایمانم بنویسم اما شاید وقتی دیگر!




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 آذر 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 92 مرتبه

مشخصات الینا موقع تولد:

وزن:3کیلو و 80 گرم(80 گرمش خیلی مهمه خیلی!)

قد: 49 (قد و بالای تو رعنا رو بنازم)

دور سر:33.5 (دورت بگردم مامان)

دور سینه:31( درد و بلات تو جونم نفسم)

تاریخ تولد:90/9/10 (با ارزش ترین هدیه تولد باباش)

ساعت تولد:7.35 صبح (دخترم از حالا سحر خیزه!!)

 

تو این مدت کمی که وارد زندگیم شدی تمام هستیم ، نفسم ، عشقم ، وجودم ،لحظه لحظه زندگیم توی یه کلمه خلاصه شده : الینا 

وقتی آروم تو بغلم خوابیدی ، محو تماشات میشم و از نگاه کردن به صورت ماهت سیر نمیشم ، چه معصومانه تو آغوشم به خواب میری . بغلت میکنم  بوت میکنم عطر تنت بهترین عطر دنیاست  گونه هام را روی گونه های سرخ و پوست لطیفت میکشم  بازم  و بازم و بازم بوت میکنم ازین بو و از بودن در این دقایق سیر نمیشم.

تو برای من بهترین و قشنگترین  هدیه از طرف خدا هستی  هدیه ای که در وجود نازنینش روح پاک خدا دمیده شده . خدایا از تو بخاطر هدیه به این قشنگی سپاسگذارم.

 

 

 

عسیییییییسم قربون پاهای کوشمولوت برم که دقیقا مثل من میخوابی

لا لا لالا بخواب دخترم!

مامان این بابایی اومد من را بخوابونه خودش خوابش برد که!

بابایی بیدار شو ببینم 

 

الینا و کوثر وعلی 

 

روز بعد اضافه شد:  دارم 2باره  برمیگردم خونه مامانم ! از یه طرف الینا خیلی بغلی شده  و همش میخواد تو بغلم باشه  حتی موقع خوابش منم نصف روز تنهام و به تنهایی از پس کارهاش و کارهای خونه بر نمیام  و از یه طرف دیگه همه بهم میگن برگردم و خوب نیست بیشتر وقت تنها میمونی حتی پدر شوهرم دیشب وقتی متوجه برگشتن ما شد زنگ زد به نوید و اولتیماتوم داد که زود همین امشب منا رو برمیگردونی پیش مامانش تا الینا اذیت نشه!

ماهم تصمیم گرفتیم که امروز بعد از ظهر دوشنبه 28 آذر دست از پا دراز تر بار وبندیلمون را جمع کنیم و برگردیم خونه مامانم! 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 26 آذر 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 100 مرتبه

سلام به همگی دوستهای مهربون

جمعه 25 آذر ساعت 9.45 شب من و الینا و باباش به خونمون برگشتیم

البته من تصمیم داشتم که حالا حالا اااااااا ها مهمون خونه مامانم باشم اما یه اتفاقی افتاد که مجبور بشم شبونه کوچ کنم بر گردم به خونمون! و اومدنم خیلی یههههویی شد که البته آقا نوید جانمان در این برگشتن یهوووی اصلا اصلا هم تقصیر کار نبودن!حیف که ازم قول گرفته چیزی از علت برگشتنم اینجا ننویسم و حتی به بابا و مامانش نگم که برگشتیم و گرنه ...... بگذریم !

 یه جورایی ته دلم میترسه  و نمیدونم به تنهایی از پس کارهای الینا بر میام یا نه ؟ مامانم که تا لحظه آخر میگفت نرو اذیت میشی اما خوب چاره ندارم بالاخره که باید برگردم خونه میدونم دلش خیلی واسه الینا تنگ میشه پدر سوخته تو این مدت خوب تونسته بود تو دل مامانم و خاله هاش جا باز کنه و همه حسابی هواش رو داشتن!  و فاصله خونمون تا مامانم زیاده و  ما این ور کارونیم و مامانم و همه خواهرهام اونور کارون!  و دقیقا دیروز مادر شوهرم رفت مشهد و تا دقیقه آخر که زنگ زد و خداحافظی گرفت سفارش کرد تا من بر نگشتم نیای خونتون ها ! یه دفعه این نوید گولت نزنه پاشی برگردی هر وقت من برگشتم تو هم بیا پیش خودم چند وقتی بمون! منم مثل یه دختر خوب گفتم چشم مامان! 

امشب هم که از حرم زنگ زد نوید بهش نگفت که برگشتیم!

از فردا روز سختی رو در پیش دارم هم کارهای خونه و هم بچه داری! 

هم اکنون نیازمند دعاهای شما هستیم!

 

p.s.خاطرات زایمان و قبل از زایمان و این چند روزیکه گذشت را بعدا سر فرصپت مینویسم فعلا برم یه چرت بزنم قبل ازینکه خانم خانما بیدار شن ووووای قربونش برم چقدر بامزه خوابیده راستی تا یادم نرفته بگم که فرم و حالت خوابیدنش کپ کپ کپ خودمه اینقدر حظظظظظظ میکنم وقتی به حالت خوابیدنش نگاه میکنم بابا قربونت بره!

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 17 آذر 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 118 مرتبه

الینا جان در روز 10 آذر در بیمارستان آریا توسط دکتر خانم فرح بخش بدنیا آمد.

به دنیای  خوشکل پاپا و ماما خوش آومدی الینا جان خوشکلم

از طرف بابا نوید

بیمارستان آریا

 

 

زیبا همچون گل یلس

 

 

 


خانه مامان بزرگ خوبم گلستان

 

من و بابایی دست در دست هم




موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 7 آذر 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 121 مرتبه

الینا جون 

دختر مامان

دردونه مامان

خوبی عزیزم ؟جات راحته مامانی؟

مطمئنم که خوبی و  اما جات را میدونم که خیلی تنگه نه عزیزم؟ اینو میشه از تکونای نصف شبت فهمید  کم خوابیهایی که از اول بارداریم داشتم کم بود این نصفه شب بیدار شدنا و تا صبح عین یه روح سر گردان تو خونه چرخیدن هم بهش اضافه شد ! عزیزم دخترم آخه تو چرا ورجه وورجه کردنات رو میذاری ساعت 3 نصف شب انجام میدی و با حرکات موزون خودت من را نصفه شب از خواب بیدار میکنی تا خود صبح ادامه میدی؟

اول با سکسکه اعلام وجود میکنی بعد یه تق تق آروم بعد دستات رو میکشی بعدشم باسن مبارکت رو تو شکمم گرد میکنی و یه دور 180 درجه تو شکمم میچرخونیش ازین وری و از اونوری  و بعد چند تا لگد جانانه حواله معده بیچاره ام میکنی بعدشم قر قر دست دست آها آها  حالا از اول! و تا صبح تو شیکم مامان بزن و بکوبه ! 

خداییش این انصافه نه خودت بگو این انصافه هر شب نسبت به شب قبل خوابم نیم ساعت کمتر میشه ! دیشب 2 خوابیدم 3.30 بیدار شدم تا الان که 8 صبحه داستان ادامه داره! دیگه ساعت 10 که میشه عین منگا میشم و خونه دور سرم میچرخه خودمم نمیفهمم چی میخورم واسه ناهار چی درست میکنم تا حالا 3 بار غذام سوخته و مجبور شدم دوباره آشپزی کنم . آه ه ه ه ه ه 

نکنه وقتی بدنیا میای هم همین آش و همین کاسه؟خدا بهم رحم کنه!

 

و اما وقایع اتفاقیه این چند روز اخیر:

شنبه آخرین ویزیت دکترم بود وزنم تغییری نکرده و اونطور که پرونده ام نشون میده کل بارداریم به 12 کیلو نرسیده . جریان فضولیهای شبونه الینا جون رو به دکتر گفتم و پرسیدم که راهی هست تا من بتونم حرکاتش رو برعکس کنم و بجای شبا، روزا واسم برقصه؟ دکتر اولش کلی خندید و گفت بعضی بچه ها نمودار حرکتی شون اینطوری و کاریش نمیشه کرد و البته ممکن وقتی بدنیا بیان درست بشه ! من هم تو دلم یه خدا کنه بلندی گفتم!

وقتی واسه وقت زایمانم میخواستم با دکتر هماهنگی کنم خانم دکتر گفت ببینم تو چرا طبیعی نمیخوای بشی پاشو بیا معاینه ات کنم! وای من رو بگی جا خوردم گفتم نه ترو خدا  خانم دکتر من صبر و حوصله رو نمیدونم چیه و نمیتونم بشینم تو خونه تا منتظر درد طبیعی باشم همون سزارین بهترین راهه واسم!

بعد واسه روز 12 آذر که میشه شنبه 6 صبح بهم وقت داد و گفت انشالا شنبه ساعت 6 صبح حموم کرده و خوشحال وخندون تو بیمارستان میبینمت! (دکترم رو خیلی دوست دارم همیشه با حرفهاش و لبخندهاش  بهم آرامش داده و آخر روحیه و با حالیه! دکتر فرح بخش عااااشقتم)

منم خوشحال و خندون اومدم خونه و به همه اعلام کردم که زایمانم شنبه است . آهای ملت بلیطاتون رو واسه دیدن روی ماه الینا جون از حالا رزور کنید!

 

اما اما

اما

اما اما !

دیشب در اقدامی بسیار بسیار بسیار  بسیار غیر منتظره و ضربتی با مطب دکتر تماس گرفتم و از منشی خواستم تا از دکتر بپرسه که ایا من  میتونم تاریخ سزارینم رو عوض کنم و همون 10 آذر بذارم ؟؟؟؟؟!!!!!!!بعد از چند دقیقه انتظار منشی دکتر از اونور خط گفت اسمت را گذاشتم تو لیست انتظار پنج شنبه 10 آذر!

 

یعنی امروز نه فردا هم نه پس فردا هم نه روز بعد از پس فرداش تو میای تو بغلم الینا جون !

و دراین راستا با مامانم هماهنگی کردم نذری شون رو یکروز زودتر بپزن  تا بوی غذا دخترم را اذیت نکنه!

و دیشب به نوید هم گفتم امروز هر طوری شده باید تکلیف شناسنامه ات را مشخص کنی و امروز یا با شناسنامه میای خونه یا  میای خونه دیگه  چه میدونم یکاریش بکن!

دلیل تغییر تاریخم هم یکی اینکه من از همون اول دوست داشتم 10 آذر باشه بخاطر یکی بودنش با روز تولد نوید و اصلا به دلم نبود که 12 آذر باشه 

 ودلیل بعدیش این تکونهای نصفه شب الینا خانومه که بعضی وقتا خیلی بدجوری تکون میخوره و تموم شیکمم تیر میکشه و دیشب هم نمیتونستم راحت نفس بکشم و یکساعت روی مبل نشسته چرت میزدم در طی روز هم که یه چشمم خوابه و یه چشمم بیدار!

پاشم برم یه دوش آب گرم بگیرم شاید  بعدش بتونم تا ظهر یه ساعتی را بخوابم !

 




موضوع : دو کلام حرف حساب
تاريخ : پنجشنبه 3 آذر 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 135 مرتبه

از دیروز 38 هفته است که با همیم چیز دیگه ای تا اومدنت نمونده گلم 

شاید الان وقت این حرفها نیست اما نمیدونی چقدر دوست دارم زودتر بزرگ بشی و  بشی همدم مامان! بتونم راحت باهات درد دل کنم از حرفهای دلم بگم و........... بی خیال الان اصلا وقت این حرفها نیست!

 

احتمالا تاریخ زایمانم تغییر کنه و از 10 آذر بشه 12 آذر . نمیدونم میتونم این دور روز را به روزهای انتظارم اضافه کنم یا نه؟

یه دلیلش تغییر فامیل نوید که هنوز شناسنامه جدیدش نرسیده و باید صبر کنیم تا شناسنامه بابای الینا با فامیل جدیدش برسه 

دلیل دوم اینکه مامانم شب 7 محرم هرسال که میشه 11 آذز نذری داره و  روضه خونی و ... من چون بعد از زایمانم میرم اونجا بخاطر همین ترجیح میدم روزی برم که خونه آروم باشه و خبری از مراسم آشپزی و شلوغیهای هرسال خونه پدری نباشه 

بخاطر همین دو روز اضافه تر صبر میکنیم!

 

و یه خبر خوشحال کننده اینکه سحر  جون مامان شد و آراد به سلامتی اومد تو آغوش مامانش . دیروز تلفنی باهم حرف زدیم صداش پر از شادی بود و خدا ور شکر زایمان خوبی داشت . خوش به سعادتت سحر انتظار شیرینت به پایان رسید.خیلی دوست دارم زودتر عکس آراد جون رو ببینم قلبماچ

 




موضوع : خاطرات دوران بارداری
تاريخ : شنبه 28 آبان 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 487 مرتبه

الینا جون عزیزم دیگه وارد هفته 37 شدیم . مدت کمی تا اومدنت باقیمونده  فقط 12 روز دیگه!

 اینروزا همه بی صبرانه منتظر اومدنت هستند و روزی نیست که بابانویدت بهم نگه : من دیگه خسته شدم دخترم را میخوام!

و اما من، اینروزها حال عجیبی دارم از یه طرف هم خوشحالم که انتظارم داره به پایان نزدیک میشه و از طرفی میترسم البته یه ترس شیرین ......... وای همین الان که دارم به روز زایمانم فکر میکنم نفسم به شماره می افته.

از همه دوستهای خوبی که توی این مدت همراهم بودند و با مهربونی هاشون من را شرمنده میکردن میخوام که من را از دعاهای قشنگشون محروم نکنند و واسه من و الینا و همه مامانهای دیگه و نی نی هاشون دعا کنند که زایمان خوبی داشته باشیم و نی نی هامون  به سلامت به دنیا بیان. آمین.

 و اما بالاخره با کمی تاخیر و تنبلی امروز از  یه سری وسایل الینا جون عکس گرفتم و به یادگار اینجا میذارم

آلبوم عکس الینا جون



ادامه مطلب...

موضوع : سیسمونی
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 239 نفر
بازدید هفته قبل : 546 نفر
كل بازديدها : 25375 نفر