الیناالینا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

الینا فرشته کوچولو

از ماست که بر ماست!

دو شب پیش یکی از قرصهای الینا (زیپکس٥) در حال تموم شدن بود !!!!و چون ٦ اسفند الینا نوبت دکتر داره به درمانگاه شبانه روزی کسری رفتم که قبلا این قرص را بدون نسخه هم بهم داده بودند . به آقای که جدیدا تو داروخانه اش  مشغول شده توضیح دادم  فعلا چند تا قرص بهم بده تا دکتر نسخه جدیدی بنویسه ، رفت و با یه جعبه پر برگشت و گفت این پلمپ شده است  و هین به دونه مونده آخریش میتونید همه اش را ببرید.  منم از خدا خواسته گفتم چشم!  میدونستم که میشه ٨٥٠٠ خواستم پولش را بدم که  گفت نه خانوم ! این داروش خارجیه و   مال خرید قبلمون بوده با دلاری ١٢٠٠ ! و زودی پرید ماشین حساب را آو...
5 اسفند 1391

بالاخره زدیم!!!!

دیشب بعد از خوابیدن الینا ساعت ١٢ شب!!! با نوید نشستیم فیلمهای نوزدای الینا را دیدیم . وای این دخمله چقدر کوشمولو بود باورم نمیشد! سایز لباسهای تنش صفر بود  با اینحال بازم آستیناش بلند پاچه های شلوارش تا شده و یقه پیرنش گشاد ! فینگیلی من ! اینقد دوتاییمون ذوق کردیم صدای گریه های ریز ریزت که مثل بچه گربه های دو روزه بود رو دوباره میشنیدیم من که کلی قربون صدقه ات رفتم وای دستاشو ببین کف پاش پوست صورتیشو چشماشو که به زور باز میکرد آخی فینیگیلی مامان!!! ببین چقدی بود الان هزار ماشالا چه بزرگ شده فکر کنم بزرگ که شد ی و فیلمها و عکسهات را ببینی خودت هم باورت نشه یه روز اینقد کوچولو بودی!!!   و اما مهمترین اتفاقی که من خیلی دیر دا...
24 بهمن 1391

...در اومد از حموم گل...!

خیلی وقت که چیزی اینجا ننوشتم کلی حرف واسه گفتن و اتفاقها واسه تعریف دارم اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد که نمیاد! واسه اینکه نگن واه واه واه چه مامان تنبلی!!! یه سری از عکسهای الینا رو که روز جمعه بعد از حمام با گوشی ام گرفتم را اینجا میذارم تا بعد مفصصصل بیام و از اینروزا بنویسم   اووووف ای کاش اینقد که به مزه اسباب بازیهات علاقه نشون میدی ، غذا خوردنت هم خوب بود!!!! فعلا تا بعد!   بعدا اضافه شد : دیشب یعنی 15/11/91  خیلی خیلی شب خوبی بود خیییییییییییلی!بگم ؟ بگم یا نگم؟!!! دیشب جلسه سوم کاردرمانی الینا بود کاردرمان الینا یه دختر خانوم جوون و خوش اخلاقی که هر وقت میاد خونه الینا...
16 بهمن 1391

عمر دوباره ...!

یکشنبه صبح ساعت ٥.٣٠ با زنگ ساعت بیدار میشم قرصها و شربت داروهای الینا و قاشق دارویی اش را آماده میکنم الینا خوابیده ، بغلش میکنم میبوسمش : مامانی بیدار میشی داروت را بخوری ؟ نخیییییر فرشته ام خوابه خواب بیشتر خودش را بهم میچسبونه  تو خواب ٣ سی سی از شربتش را میذارم گوشه دهان کوچولوش به زور دهانش را باز میکنم تا همه شربتش را بخوره  تا حالا از شربتش نچشیدم ببینم چه مزه ایه؟ دارویی که ١٠ ماهه دارم روزی سه بار به زور میریزم ته حلقش!شربت سفید غلیظ  Liskantin! همونطور که خوابه شیرش میدم معلومه گرسنه اش اما حاضر نیست چشمای خوشکلش را باز کنه و با همون چشمهای بسته به خوردنش ادامه میده موبایلم را گذاشتم کنارم تا ر...
25 دی 1391

خواب فرشته

یه فرشته کوچولو داریم که عصرا وقتی از سر کار میرسم خونه اینطوری کنار مامانش میخوابه   غروب که میشه با هزار ناز و ادا اینجوری بیدار میشه     بعضی وقتا هم خونه مامان جونش خوابش میبره و تو صندلی ماشینش هم که میذارمش هنوزم خوابه اینطوری :   صرفا جهت اطلاع: هنوز واکسن الینا را نزدم! کاردرمانی هم احتمالا امروز خانم دکتر لطف کنن بعد از کلی تلفن و سفارش از این ور و اون ور بیاد الینا را ببینه ! فعلا روزگار را میگذرونیم ! به قول یه آدم بزرگی همه چی را باید سپرد دست زمونه  ما هم سپردیم به صاحب این زمونه ! ...
20 دی 1391

منم مادرم...!

دیشب الینا نوبت دکتر داشت . هر وقت میخوام الینا رو ببرم دکتر از صبحش استرس دارم  و نهایت این استرس و آشفتگی ذهنم میشه یه مامانی عصبی و بهم ریخته با فکرهای درهم  از واقعیتهای تلخ زندگی ، از روزهایی که بهتر از این میشد بگذرند از خاطراتی که قشنگتر از این میشد اینجا ثبت بشن  اما نیست اما نشد و نتیجه اش میشه اینکه  هر نیم ساعت یه بار آه میکشه ! آه از این زمونه که با ما راه نیومد ، اصلا بذارید بگم  یه بغضی که همیشه ته دلم مونده را اینجا  فریاد بزنم  الان دیگه الینا یک سالش تموم شده اما اما اما هزار تا اما نه میتونه به تنهایی بشینه نه میتونه بایسته نه حتی میتونه چیزی را بگیره دستش به منظور خوردن بذاره ده...
26 آذر 1391

دو دو تا چهار تا!

مرواریدهای الینا فینگیلی 4 تا شدند . 2تا پایین 2 تا بالا! که خیلی هم فینگیلیند اما تییییییز و پوست کَن! الینا هم در راستای تقویت دندونهای کوشمولوش اینروزا همش مشغول گاز گرفتنه ، قاشق غذا، ظرف غذا، لیوان آب، شیشه شیر، اسباب بازیا، انگشت مامان ، صورت بابا و.... این هفته شنبه را تعطیل کردند بخاطر ضریح امام حسین (ع) که رسیده بود اهواز ، هر چند نشد که ما بریم و از نزدیک ضریح را ببینیم و انشالا قسمت بشه به اتفاق بابا نوید و الینا با هم بریم کربلا ،  یکشنبه هم من نیومدم سر کار و موندم خونه ،  چون الینا چند روزه که دمدمای صبح حدودای 4 صبح بیدار میشه و بدنش تب داره و بیقراری میکنه سرش را میزنه به بالشت ، موهای ...
21 آذر 1391