الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

الینا فرشته کوچولو

لحظه دیدار

نیم ساعته که الینا رو خوابوندم بعد از چند بار که گذاشتمش تو گهوارش و صدای اِه  اِه کردنش اومد که یعنی بغلم کن من هنوز خوابم نیرده بالاخره خانم رضایت داد و خوابید هنوز خونه مامانم هستم تصمیم گرفتم بعد از چهل روزگی الینا برگردم خونمون اما با این عادت بغلی شدنش نمیدونم چطور میتونم کنار بیام جدیدا هم پروسه خوابوندنش چند مرحله ای شده! شیر خوردن  ،یه نیم چرت زدن  ،  گرفتن باد گلوی فرشته کوچولو (این مرحله را من خیلی دوست دارم البته خیلی سخته! دوست دارم چون وقتی می ایستونمت تو بغلم اول گردنت رو بو میکنم بعد یه بوس کوچولو بعد صدای نفست که گرماش میخوره به صورتم واااای این یکی از بهترین لحظات من و فرشته کوچولومه آما آما سختترین ...
7 دی 1390

نفسم تویی

مشخصات الینا موقع تولد: وزن:3کیلو و 80 گرم(80 گرمش خیلی مهمه خیلی!) قد: 49 (قد و بالای تو رعنا رو بنازم) دور سر:33.5 (دورت بگردم مامان) دور سینه:31( درد و بلات تو جونم نفسم) تاریخ تولد:90/9/10 (با ارزش ترین هدیه تولد باباش) ساعت تولد:7.35 صبح (دخترم از حالا سحر خیزه!!)   تو این مدت کمی که وارد زندگیم شدی تمام هستیم ، نفسم ، عشقم ، وجودم ،لحظه لحظه زندگیم توی یه کلمه خلاصه شده : الینا  وقتی آروم تو بغلم خوابیدی ، محو تماشات میشم و از نگاه کردن به صورت ماهت سیر نمیشم ، چه معصومانه تو آغوشم به خواب میری . بغلت میکنم  بوت میکنم عطر تنت بهترین عطر دنیاست  گونه هام را روی گونه های سرخ و پوست لطیفت میکشم  ...
28 آذر 1390

ما یعنی دو نفر و نصفی برگشتیم!

سلام به همگی دوستهای مهربون جمعه 25 آذر ساعت 9.45 شب من و الینا و باباش به خونمون برگشتیم البته من تصمیم داشتم که حالا حالا اااااااا ها مهمون خونه مامانم باشم اما یه اتفاقی افتاد که مجبور بشم شبونه کوچ کنم بر گردم به خونمون! و اومدنم خیلی یههههویی شد که البته آقا نوید جانمان در این برگشتن یهوووی اصلا اصلا هم تقصیر کار نبودن!حیف که ازم قول گرفته چیزی از علت برگشتنم اینجا ننویسم و حتی به بابا و مامانش نگم که برگشتیم و گرنه ...... بگذریم !  یه جورایی ته دلم میترسه  و نمیدونم به تنهایی از پس کارهای الینا بر میام یا نه ؟ مامانم که تا لحظه آخر میگفت نرو اذیت میشی اما خوب چاره ندارم بالاخره که باید برگردم خونه میدونم دلش خیلی واسه ا...
26 آذر 1390

شب و روز که برام نذاشتی دختر جون!

الینا جون  دختر مامان دردونه مامان خوبی عزیزم ؟جات راحته مامانی؟ مطمئنم که خوبی و  اما جات را میدونم که خیلی تنگه نه عزیزم؟ اینو میشه از تکونای نصف شبت فهمید  کم خوابیهایی که از اول بارداریم داشتم کم بود این نصفه شب بیدار شدنا و تا صبح عین یه روح سر گردان تو خونه چرخیدن هم بهش اضافه شد ! عزیزم دخترم آخه تو چرا ورجه وورجه کردنات رو میذاری ساعت 3 نصف شب انجام میدی و با حرکات موزون خودت من را نصفه شب از خواب بیدار میکنی تا خود صبح ادامه میدی؟ اول با سکسکه اعلام وجود میکنی بعد یه تق تق آروم بعد دستات رو میکشی بعدشم باسن مبارکت رو تو شکمم گرد میکنی و یه دور 180 درجه تو شکمم میچرخونیش ازین وری و از اونوری  و بعد چند ت...
7 آذر 1390

هفته 38

از دیروز 38 هفته است که با همیم چیز دیگه ای تا اومدنت نمونده گلم  شاید الان وقت این حرفها نیست اما نمیدونی چقدر دوست دارم زودتر بزرگ بشی و  بشی همدم مامان! بتونم راحت باهات درد دل کنم از حرفهای دلم بگم و........... بی خیال الان اصلا وقت این حرفها نیست!   احتمالا تاریخ زایمانم تغییر کنه و از 10 آذر بشه 12 آذر . نمیدونم میتونم این دور روز را به روزهای انتظارم اضافه کنم یا نه؟ یه دلیلش تغییر فامیل نوید که هنوز شناسنامه جدیدش نرسیده و باید صبر کنیم تا شناسنامه بابای الینا با فامیل جدیدش برسه  دلیل دوم اینکه مامانم شب 7 محرم هرسال که میشه 11 آذز نذری داره و  روضه خونی و ... من چون بعد از زایمانم میرم اونجا بخاطر...
3 آذر 1390