در راستای توصیه و تجربه سونولوژیست معروف!!! محمد ، سونوگرافی فینگیلی از روشی کاملا علمی و شناخته شده در کل جهان و بدون پرداخت هیچ گونه هزینه ای روز پنج شنبه انجام شد و جنسیت فینگیلی مون معلوم شد!
وسیله مورد نظر :یک عدد زنجیر طلا و یکعدد شوهر محترم!
اول به نوید گفتم که زنجیر را روبروی نی نی آویزون کنه و زنجیر شروع به حرکت دایره وار کرد و به همراه اون جیغ نوید رفت بالا که دختره دختر! بعد من واسه اطمینان بیشتر زنجیر را روی دست چپ نوید گرفتم و دیدم زنجیر داره عقب و جلو میره ایندفعه جیغ من بالا رفت که دیدی دیدی پسره!
خلاصه من میگفتم پسره نوید گفت نه تو تقلب کردی دختره!
شب که رفتیم به مامان نوید که تازه از تهران برگشته بود سر زدیم گفت تهران که بودم خاله الهام (خاله کوچیکه نوید که آمریکا زندگی میکنه) واستون فال قهوه گرفته و گفته منا رو میبینم که یه بچه آهوی خیلی قشنگی میاد و تو بغلش میشینه ! وگفت که نی نیتون دختره و خیلی هم پیشونی اش خوبه و خوش قدمه!تازه گفته بود که یا نی نی اش دوقلوه یا دوتا پشت سر هم میاره! حساب این کی را دیگه نکرده بودیم!
البته این را بگم که فالهای خاله الهام خیلی معروفن و قبل از عروسی من و نوید تموم مشخصات من را به مامان نوید داده بود بخاطر همین همه خیلی بهش اعتقاد دارن!
نوید هم که دیگه به آرزوش رسید و همش میگه دیدی گفتم من از همون اول بهم الهام شده بود که نی نیمون دختره!
هر شب قبل از خواب نوید با نی نی حرف میزنه و قصه شب واسش تعریف میکنه! دیشب اومده پیش نی نی و میخونه:
یه دختر دارم شاه نداره
صورتی داره ماه نداره
به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم
به کسی میدم که شاه باشه !
از دست این باباها که از حالا دختراشون را لوس میکنن!
پ.ن. میخوام آخر هفته برم سونو که ببینم سونوگرافی من درسته یا خاله الهام !
البته به روش محمد که انگار نی نیمون دوقلو بود چون هم پسر شد هم دختر!
موضوع :
امروز فینگیلی من وارد 15 هفتگی اش شد . اینروزا حالم یه خط درمیان خوبه یه روز خوبم یه روزم هییییییی اصلن حال خوشی ندارم مثل دیروز صبح از خواب که بیدار شدم گلاب به روتون شدم و اوضاع معده ام به هم ریخته بود و خیلی بی حال و کسل بودم اومدم ساعت کاریمون هم صبحها نیم ساعت زودتر شده یعنی 7 صبح باید کارت بزنیم
بخاطر مسافت طولانی محل زندگیم تا اداره ساعت 5:50 باید بیدار شم این چند وقته خیلی بد می خوابم. این چند روزه هم کلی کار رو سرم ریخته تو اداره
من نمی فهمم بعضی از مدیرهای مرد چرا وضعیت یه زن باردار را درک نمیکنن و انتظار دارن که مثل سابق هر روز و منظم سر کار حاضر بشم اگه یه روز نیام زنگ میزنه میگه چه خبره هر روز نمیای!دیروز هم با اینکه حالم خوب نبود و حتی نوید گفت نمیخواد امروز بری اما تحمل غرغرهای مدیر محترممون را نداشتم و اومدم اداره .تا رسیدم تلفنم زنگ خورد و احضار شدم دفتر مدیر کل! شانس میبینی اگه نمیامدم کله ام بر باد رفته بود . بازم یه سری فرمایشات دادن که باید تا پایان وقت انجام میدادم .پوووووف.
وقتی رسیدم خونه خسته بودم و گرسنه اما بخاطر معده دردم میترسیدم غذا بخورم . آقا نوید هم که زودتر از من رسیده بود خونه ناهارش را خورده بود و ظرفای غذا رو همینطوری گذاشته بود تو سینک . البته طفلی غذای من را هم که کتلت بود گرم کرد اما تا در غذا را برداشتم از بوی کتلت ها حالم بد شد و تلافی اش را سر نوید در آوردم که صد بار بهت گفتم وقتی غذا میخوری حداقل ظرفات را بشور این چه وضعیه و خلاصه زدم به تیپش اساسی ! بعدشم رفتم تو اتاق خواب و شروع کردم گریه کردن ! اون بیچاره هم مونده بود که من چرا اینجور قاطی کردم و گفت :منا بخاطر چی گریه میکنی همین دوتا ظرف؟ببخشید عزیزم الان میرم میشورم گریه نکن واسه نی نی خوب نیست پاشو غذات را بخور.
اما من مگه ول میکردم همینطور گریه میکردم خستگی کار و حالت تهوع و همه چی اوضاعم بهم ریخته بود و همونطور خوابم برد تا عصر.
نمیدونم چرا بعضی روزها اینقدر قاطی میکنم و تحملم کم شده بعضی وقتا از خودم بدم میاد که روحیه ام را با کوچکترین چیزی از دست میدم اونم الان تو این اوضاع !
اما امروز صبح با انرژی خوبی شروع کردم با اینکه دیشب 4 ساعت بیشتر نخوابیدم اما اصلن احساس خستگی نمیکنم میدونی چرا فینگیلی جون؟ چون دیشب اومدی تو خوابم فقط من و تو بودیم و اینقدر ناز و دوست داشتنی بودی و همش میخندیدی و کلی با هم بازی کردیم. صبح که بیدار شدم یه حس خوبی داشتم شاید فهمیدی مامانی نارحت بوده اومدی پیشم تا روحیه ام را عوض کنی . قربون فینگیلی خودم برم که از حالا به فکر مامانیش.
اینروزا خیلی دوست دارم که زدتر بدونم چه جنسی هستی دخملی یا پسری؟آخه چقدر فینگیلی صدات بزنم حداقل اینطوری یه اسم خوشکل واست انتخاب میکنم و به اسم خودت صدات میزنم . شاید برم دکتر و بهش بگم سونو بنویسه البته الان شاید واسه تشخیص جنسیت زود باشه اما خیلی ها رو شنیدم که از 3 ماه میدونن نی نی هاشون چه جنسین!
یه چیز دیگه دیشب نوید میگه منا ما فقط باید همین یه نی نی را بیاریم و بعدش دوباره هوس نی نی نکنی ها! 
منم گفتم :اصلا حرف یکی دیگه را نزن چون همه در دسرها و اذیتاش مال منه تو که کمر درد و پادرد و حالت تهوع و معده درد و سر درد و بی خوابی نداری ! تازه بعدشم شب بیداریهاش و گریه هاش مال منه نه تو! جنابعالی میشینی یه بچه تپل مپل آماده میاد تو بغلت !مگه دیوونه ام به فکر یکی دیگه باشم! اینم از عشقولانه های اینروزهای من و نوید ! میبینی فسقلی از حالا داری بینمون فاصله منیدازی!!!!
یه سوال از مامانا :من چند روزه وقتی زیاد سر پا می ایستم یا سر کار که پشت میز میشینم پاهام خیلی ورم میکنن و مچ پام درد میگیره فشارم را کنترل میکنم معولا 10 روی 6 و بالاتر نمیره اما بخطر ورم پام خیلی میترسم به نظر شما این حالت خطری نداره ؟هنوز فرصت نکردم برم دکتر چون باید برم آزمایش صحت و سلامت نی نی را بدم و بعد دفترچه بیمه ام را عوض کنم بعدش برم دکتر
موضوع :
کاشکی تو رو سرنوشت از من نمیگرفت
پارسال روز پدر پیشت بودم بعد از ٤ ماه دیدمت اومدم پیشت صدات کردم بابا من بالاخره اومدم پاشو ببین واسه دیدنت راه طولانی را آمدم شاید اگه تو اینجا نبودی من هیچ وقت به این سرزمین نمی آمدم شوق دیدن تو و دلتنگی هام من را به این سفر کشوند واسه دیدنت لحظه شماری میکردم که بیام تو آغوشت و به اندازه تمام این روزها که هر لحظه اش مثل یک سال گذشت گریه کنم و ازت گله کنم که چرا یهویی شد رفتنت چرا این تصمیم را گرفتی چرا اینقدر دور شدی تو اون لحظه که قصد سفر کردی واسه یه لحظه فقط یه لحظه به من فکر نکردی چرا بدون خداحافظی رفتی؟
وای که چقدر دلم واسه عطر تنت تنگ شده بود بزرگ مرد زندگی من ، اینجا کجاست قبرستان وادی السلام به جای عطر تنت بوی خاک میاد چشمام همه جا دنبال تو میگرده تو که دیگه نیستی از من دور شدی دوره دور تو رو دوبار از من گرفتن یه بار وقتی خودت خواستی بری سفر یه بار وقتی محمد تصمیم گرفت تو رو از اینجا دور کنه و ببردت جایی که خیلی دوست داشتی بری اما با اون قلب ناتوانت قدرت سفر نداشتی رفتی کنار حرم امام علی (ع) آروم خوابیدی. درست مثل وقتی که اینجا بودی همیشه دوست داشتی جای آروم بخوابی و از سر وصدا ها دور باشی و میرفتی تو اتاق من که دورترین اتاق خونه بود رو تختم میخوابیدی . وقتی بیدار میشدی تموم تختم و اتاقم عطر تو را داشت .
اون سه روزی که اونجا بودم هر روز غروب دلم هوات را میکرد و میامدم کنارت باهات حرف میزدم دیگه نمیتونستی مثل قبل بخاطر هر حرفی که میزدم بامن لج کنی و اون تکیه کلام همیشگی ات را بگی که نه بابا اینطوریام نیست! نه بابا تو دیگه نیستی و از نبودنت گریه ام میگرفت و با خوندن قرآن دلم آروم میگرفت .
میخوام یه رازی را بهت بگم تا حالا به کسی نگفتم بعد از برگشتن از سفر هر وقت دلم واست تنگ میشد بغض میکردم چونه ام میلرزید چشام پر اشک میشد اما گریه نمیکردم و اونقدر اشک تو چشام میموندن که از شوریشون چشام میسوخت . چرا نمیتونم دیگه بشینم یه دل سیر واست گریه کنم؟
نه صبر کن یادم اومد یه بار گریه کردم ، مامان هر شب جمعه شام درست میکنه و از همه بچه هاش می خواد که حتما غروب جمعه که میگن ارواح میان و به خونشون سر میزنن اونجا باشیم .یه شب یادم تازه ازدواج کرده بودم و داشتم با نوید میرفتم پیش مامان واسه یه لحظه تصویر تو که همیشه رو اون مبل تکی روبروی در، تو حال مینشستی تا هر کی وارد خونه بشه تو اولین نفر باشی کی ببینیش اومد جلوی چشمم اینقدر این تصویر زنده و واضح بود که واسه یه لحظه حس کردم تو الان تو خونه منتظر اومدن منی. به خودم که اومدم دیدم اشکام دارن بی اختیار سرازیر میشن .
دوست داشتم موقع تولد بچه ام بودی و میدیدیش و مثل بقیه نوه هات بغلش میکردی و تو گوشش اذان را میخوندی
دلم اینروزها خیلی واست تنگ شده بابا چرا دیگه تو خوابم نمیای؟
روزت مبارک بابا
موضوع :
چهارشنبه ١١ خرداد نوبت دکتر داشتم و حدس میزدم این بار صدای قلب فرشته کوچولو را بشنوم
صبح که از خواب بیدارشدم حالم خوب نبود و کلللی گلاب به روتون شدم! فشارم پایین بود و سرگیجه بدی داشتم بیچاره نوید خیلی ترسیده بود بعدا بهم گفت واسه یه لحظه حس کردم الان نی نی را هم بالا میاری!
اونورز بی خیال رفتن به سر کار شدم وموندم خونه . عصر رفتم دکتر . تو سالن انتظار که نشسته بودم یه خانمی کنارم نشسته بود که از ظاهرش میشد حدس زد ماههای آخر بارداریش باشه خیلی خانم خوش صحبت و با حوصله ای بود و منم کلی سوال درباره اینکه چی میخوردی ؟خوابت چطور بود؟چند کیلوت بود چند کیلو شدی و..... آخرشم پرسیدم که هفته چندم بارداریشه با یه آرامشی گفت من فردا نوبت زایمانم الانم اومدم آخرین ویزیت که دکتر وضعیتم را چک کنه !
از تعجب شاخم در اومد که این خانم اینقدر ریلکس نشسته میگه فردا زایمانمه! من به جای اون هول کردم و بهش گفتم وااای راست میگی ؟پس چرا ١ساعته نشستی هیچی نمیگی زود برو به منشی بگو که اسمت زودتر بخونه یعنی کمرت درد نمیکنه اینهمه نشستی!!!!! این چند وقته ازبس خبر زایمان زودتر ازموقع و اورژانسی از دوست و آشنا شنیده بودم که ١ماه زودتر و یا با فشار خون بالا زایمان کرده بودن از حالا استرس دارم که نکن همچین اتفاقی هم واسه من بیافته!
بعد که دیدم نه بابا این خانم خونسردتر ازینکه با حرفهای من هول بشه پرسیدم که نی نی اش چیه؟
گفت سونوی ١٥هفتگی معلوم شده بود پسره!
منم واسه اینکه سر بسرش بذارم گفتم حواست باشه پسرت خردادیه اکثر مردهای خردادی ٢ زنه هستن!
همموقع منشی اسمم را صدا زد و رفتم پیش دکتر .
موضوع :
در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست
امروز ٣ خرداد تقویم را که نگاه کنی نوشته ولادت حضرت فاطمه(س) روز زن روز بزرگداشت مقام مادر و پایینترش نوشته فتح خرمشهر .
تقویم زندگی من را اگه نگاه کنی نوشته روز تولد منا!
از ٣خرداد ٨٩ تا ٣ خرداد ٩٠ تقویم زندگی من اتفاقهای زیادی را ثبت کرده ، از شب تولد پارسال که یه عالم غم دنیا نشسته بود توی دلم و جای خالی پدر را که هنوز دو ماه از رفتنش نگذشته بود و هنوز خونه پر از عطر تنش بود.
پنجشنبه 3 تیر عازم نجف و کربلا شدیم و شنبه 5 تیر توی قبرستان وادی السلام بالای سر بابا روز پدر را با خرما و قرآن و گریه های مادر جشن گرفتیم.
24 مرداد که اولین بار نوید بهمراه خانواده اش امدن خواستگاری . مسج حسام هنوز روی گوشیم هست که نوشته :"یادت نره روشون چایی بریزی اگه نریزی از همون اول میزنن تو سرت !بریز که حساب کار دستشون بیاد.10 دقیقه دیگه هم قبل ازینکه برن خبرم کن تا با چند تا از دوستام بیایم بریزیم سرشون! " اینم از ابراز لطفی که خواهر زادم از همون ابتدا نسبت به نوید داشته!و من که تا انروز هنوز سیاه پوش پدر بودم بدون هیچ آرایشی از سر تا پا سیاه پوشیده و من که آخررررره اعتماد به نفسم تو دلم میگفتم حتمن من را با این قیافه و این ابروها نمی پسندن!
شب 27 شهریور در بین گریه های مادر که اشک شوق ودلتنگی بود با درخواست برادر بزرگتر پیراهن عزا را بعد از6 ماه از تن در آوردم.
28 شهریور من و نوید برای اولین بار با هم رفتیم بیرون اونم واسه دادن آزمایش خون !
1 مهر عقد کردیم
11 آبان مراسم ازدواج
15 فروردین متوجه شدیم که باید منتظر مسافر کوچولویی که هدیه خداوند است باشیم.
دیشب داشتم تموم این اتفاق ها رو مرور میکردم و در این تقویم یکساله زندگی من هرچند با غم غصه ویه دنیا تنهایی شروع شد،
اما امسال در شب تولدم کنار مهربونترین و دوست داشتنی ترین مرد زندگیم هستم و شاید باورتون نشه که من عاشق حالت صورت نوید هنگام خواب هستم چون همیشه تو خواب یه لبخند ملیحی رو لبهاش نقش میبنده و هر روز صبح که از خواب بیدار میشم دوست دارم ساعتها به صورت مهربونش نگاه کنم
امسال منتظر شکفتن اولین گل زندگیمون هستیم و من واسه زودتر دیدنش و درآغوش گرفتن و بوییدنش لحظه شماری میکنم
پارسال پدرم را از دست داده بودم اما امسال پدر شوهری مهربون درام که همیشه تو نگاهش میتونم مهر و محبت پدرانه را ببینم و از روز اول از من خواست بابا صداش بزنم و من هروقت واژه بابا رو به زبون میارم لبخند پدرم را توی چشمهایش میبینم و در جواب میشنوم بله بابا جان بگو!
امسال مادر شوهری دارم که به جرات میگم نمیتونم و نمیدونم با چه کلمه ای توصیفش کنم فقط میتونم بگم به معنای کلمه مادره ! بین من و او از روز اول رابطه مادرشوهر و عروس نبوده بلکه از همون روز اول او من را دختر نداشته خود میداند و من به احترام این حس مادرانه ی او ، مامان صدیش میزنم.مادری زیبا و جوان و پر انرژی و در عین حال دلسوز و دوست داشتنی و خوش قلب برای من .
داشته های امسالم بهترین هدیه تولدم هستند. خدایا برای همه داشته هایم تو را شکر میگویم.
روز مادر را به تمام مادرهای مهربون دنیا تبریک میگم بخصوص به اعظم جون،سحری و نباتش، پرنیان خانم،سعیده و کوچولوهاش،سحر و نی نی و مامان امیر مهدی کوشمولو خوردنی !
امیدورام سالهای سال کنار دسته گل هاتون اول از همه سالم و سرحال و پر از انرژی و در عین حال با آرامش زندگی کنید.
زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است
زیباترین خطاب “مادر جان” است
“مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق
واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید
روزت مبارک مادر . . .
موضوع :
دیشب بعد ازمدتها با نوید رفتیم پیاده روی اما اینقد هوا گرم بود که حالم بد شد و مجبور شدیم برگردیم
خونه!
این دو روز تعطیلی سردردهای بد و حالت تهوع بدتری! داشتم طوری بود که از سردرد تا نزدیکهای صبح خوابم نمیبرد. دوست ندارم بگم بخاطر فینگیلی و ربطش بدم به حاملگی ام ! شاید از هوای بدی باشه که ما اینجا داریم
وقتی فکرش را میکنم که 6 ماه بعدی بارداریم را باید توی گرمای50 درجه تابستان و بوی شرجی(قابل توجه خاله اعظم!) خفه کننده اهواز بگذرونم نفسم میگیره و از حالا با تجسم اونروزها وحشت میکنم!تازه باید هوای خاک آلود را که این چند سال مهمون ریه هامون شده را هم از قلم نندازم!
خدا آخه اینم هواست که ما داریم چی میشد قطب شمال می آمد اهواز!
فینگیلی مون الان 11 هفته شد و یعنی اندازه یه انجیر! و میتونه مچ دستهای نازش را باز و بسته کنه ! ووی قربونش !
موضوع :
18 اردیبهشت واسه دیدن قلب فینگیلی رفتم پیش سونولوژیست .وقتی نوبتم شد و رفتم رو تخت دراز بکشم خیلی استرس داشتم و زل زده بودم به دهن دکتر تا ببینم چی میگه! دکتر رو کرد به منشی اش و گفت :بنویس 9 هفته و 4 روز قدش 28 میلیمتر وضعیت قلب نرمال! واااای یه نفس راحت کشیدم و بهش گفتم خانم دکتر میتونم صدای قلبش را بشنوم گفت نه الان زوده نمیشه پرسیدم تاریخ زایمان کی میشه؟دکتر با خنده ای گفت چه خبره خانم چقدر عجله داری تازه 2 ماهت تموم شده ! تاریخ زایمان 17/9/90
او ه ه ه ه ه تا اون موقع باید صبر کرد تا این فینگیلی بزرگ بشه و بالاخره افتخار بده روی ماهش را ببینیم!
عکس سونو را به نوید نشون دادم بهش گفتم ببین نی نی مون الان قد وبالاش 28 میلیمتر بگو ماشالا!
موضوع :



