مشخصات الینا موقع تولد:
وزن:3کیلو و 80 گرم(80 گرمش خیلی مهمه خیلی!)
قد: 49 (قد و بالای تو رعنا رو بنازم)
دور سر:33.5 (دورت بگردم مامان)
دور سینه:31( درد و بلات تو جونم نفسم)
تاریخ تولد:90/9/10 (با ارزش ترین هدیه تولد باباش)
ساعت تولد:7.35 صبح (دخترم از حالا سحر خیزه!!)
تو این مدت کمی که وارد زندگیم شدی تمام هستیم ، نفسم ، عشقم ، وجودم ،لحظه لحظه زندگیم توی یه کلمه خلاصه شده : الینا
وقتی آروم تو بغلم خوابیدی ، محو تماشات میشم و از نگاه کردن به صورت ماهت سیر نمیشم ، چه معصومانه تو آغوشم به خواب میری . بغلت میکنم بوت میکنم عطر تنت بهترین عطر دنیاست گونه هام را روی گونه های سرخ و پوست لطیفت میکشم بازم و بازم و بازم بوت میکنم ازین بو و از بودن در این دقایق سیر نمیشم.
تو برای من بهترین و قشنگترین هدیه از طرف خدا هستی هدیه ای که در وجود نازنینش روح پاک خدا دمیده شده . خدایا از تو بخاطر هدیه به این قشنگی سپاسگذارم.


عسیییییییسم قربون پاهای کوشمولوت برم که دقیقا مثل من میخوابی

لا لا لالا بخواب دخترم!

مامان این بابایی اومد من را بخوابونه خودش خوابش برد که!

بابایی بیدار شو ببینم

الینا و کوثر وعلی

روز بعد اضافه شد: دارم 2باره برمیگردم خونه مامانم ! از یه طرف الینا خیلی بغلی شده و همش میخواد تو بغلم باشه حتی موقع خوابش منم نصف روز تنهام و به تنهایی از پس کارهاش و کارهای خونه بر نمیام و از یه طرف دیگه همه بهم میگن برگردم و خوب نیست بیشتر وقت تنها میمونی حتی پدر شوهرم دیشب وقتی متوجه برگشتن ما شد زنگ زد به نوید و اولتیماتوم داد که زود همین امشب منا رو برمیگردونی پیش مامانش تا الینا اذیت نشه!
ماهم تصمیم گرفتیم که امروز بعد از ظهر دوشنبه 28 آذر دست از پا دراز تر بار وبندیلمون را جمع کنیم و برگردیم خونه مامانم!
موضوع :
سلام به همگی دوستهای مهربون
جمعه 25 آذر ساعت 9.45 شب من و الینا و باباش به خونمون برگشتیم
البته من تصمیم داشتم که حالا حالا اااااااا ها مهمون خونه مامانم باشم اما یه اتفاقی افتاد که مجبور بشم شبونه کوچ کنم بر گردم به خونمون! و اومدنم خیلی یههههویی شد که البته آقا نوید جانمان در این برگشتن یهوووی اصلا اصلا هم تقصیر کار نبودن!حیف که ازم قول گرفته چیزی از علت برگشتنم اینجا ننویسم و حتی به بابا و مامانش نگم که برگشتیم و گرنه ...... بگذریم !
یه جورایی ته دلم میترسه و نمیدونم به تنهایی از پس کارهای الینا بر میام یا نه ؟ مامانم که تا لحظه آخر میگفت نرو اذیت میشی اما خوب چاره ندارم بالاخره که باید برگردم خونه میدونم دلش خیلی واسه الینا تنگ میشه پدر سوخته تو این مدت خوب تونسته بود تو دل مامانم و خاله هاش جا باز کنه و همه حسابی هواش رو داشتن! و فاصله خونمون تا مامانم زیاده و ما این ور کارونیم و مامانم و همه خواهرهام اونور کارون! و دقیقا دیروز مادر شوهرم رفت مشهد و تا دقیقه آخر که زنگ زد و خداحافظی گرفت سفارش کرد تا من بر نگشتم نیای خونتون ها ! یه دفعه این نوید گولت نزنه پاشی برگردی هر وقت من برگشتم تو هم بیا پیش خودم چند وقتی بمون! منم مثل یه دختر خوب گفتم چشم مامان!
امشب هم که از حرم زنگ زد نوید بهش نگفت که برگشتیم!
از فردا روز سختی رو در پیش دارم هم کارهای خونه و هم بچه داری!
هم اکنون نیازمند دعاهای شما هستیم!
p.s.خاطرات زایمان و قبل از زایمان و این چند روزیکه گذشت را بعدا سر فرصپت مینویسم فعلا برم یه چرت بزنم قبل ازینکه خانم خانما بیدار شن ووووای قربونش برم چقدر بامزه خوابیده راستی تا یادم نرفته بگم که فرم و حالت خوابیدنش کپ کپ کپ خودمه اینقدر حظظظظظظ میکنم وقتی به حالت خوابیدنش نگاه میکنم بابا قربونت بره!
موضوع :
الینا جان در روز 10 آذر در بیمارستان آریا توسط دکتر خانم فرح بخش بدنیا آمد.
به دنیای خوشکل پاپا و ماما خوش آومدی الینا جان خوشکلم
از طرف بابا نوید




موضوع : عکس
الینا جون
دختر مامان
دردونه مامان
خوبی عزیزم ؟جات راحته مامانی؟
مطمئنم که خوبی و اما جات را میدونم که خیلی تنگه نه عزیزم؟ اینو میشه از تکونای نصف شبت فهمید کم خوابیهایی که از اول بارداریم داشتم کم بود این نصفه شب بیدار شدنا و تا صبح عین یه روح سر گردان تو خونه چرخیدن هم بهش اضافه شد ! عزیزم دخترم آخه تو چرا ورجه وورجه کردنات رو میذاری ساعت 3 نصف شب انجام میدی و با حرکات موزون خودت من را نصفه شب از خواب بیدار میکنی تا خود صبح ادامه میدی؟
اول با سکسکه اعلام وجود میکنی بعد یه تق تق آروم بعد دستات رو میکشی بعدشم باسن مبارکت رو تو شکمم گرد میکنی و یه دور 180 درجه تو شکمم میچرخونیش ازین وری و از اونوری و بعد چند تا لگد جانانه حواله معده بیچاره ام میکنی بعدشم قر قر دست دست آها آها حالا از اول! و تا صبح تو شیکم مامان بزن و بکوبه !
خداییش این انصافه نه خودت بگو این انصافه هر شب نسبت به شب قبل خوابم نیم ساعت کمتر میشه ! دیشب 2 خوابیدم 3.30 بیدار شدم تا الان که 8 صبحه داستان ادامه داره! دیگه ساعت 10 که میشه عین منگا میشم و خونه دور سرم میچرخه خودمم نمیفهمم چی میخورم واسه ناهار چی درست میکنم تا حالا 3 بار غذام سوخته و مجبور شدم دوباره آشپزی کنم . آه ه ه ه ه ه
نکنه وقتی بدنیا میای هم همین آش و همین کاسه؟خدا بهم رحم کنه!
و اما وقایع اتفاقیه این چند روز اخیر:
شنبه آخرین ویزیت دکترم بود وزنم تغییری نکرده و اونطور که پرونده ام نشون میده کل بارداریم به 12 کیلو نرسیده . جریان فضولیهای شبونه الینا جون رو به دکتر گفتم و پرسیدم که راهی هست تا من بتونم حرکاتش رو برعکس کنم و بجای شبا، روزا واسم برقصه؟ دکتر اولش کلی خندید و گفت بعضی بچه ها نمودار حرکتی شون اینطوری و کاریش نمیشه کرد و البته ممکن وقتی بدنیا بیان درست بشه ! من هم تو دلم یه خدا کنه بلندی گفتم!
وقتی واسه وقت زایمانم میخواستم با دکتر هماهنگی کنم خانم دکتر گفت ببینم تو چرا طبیعی نمیخوای بشی پاشو بیا معاینه ات کنم! وای من رو بگی جا خوردم گفتم نه ترو خدا خانم دکتر من صبر و حوصله رو نمیدونم چیه و نمیتونم بشینم تو خونه تا منتظر درد طبیعی باشم همون سزارین بهترین راهه واسم!
بعد واسه روز 12 آذر که میشه شنبه 6 صبح بهم وقت داد و گفت انشالا شنبه ساعت 6 صبح حموم کرده و خوشحال وخندون تو بیمارستان میبینمت! (دکترم رو خیلی دوست دارم همیشه با حرفهاش و لبخندهاش بهم آرامش داده و آخر روحیه و با حالیه! دکتر فرح بخش عااااشقتم)
منم خوشحال و خندون اومدم خونه و به همه اعلام کردم که زایمانم شنبه است . آهای ملت بلیطاتون رو واسه دیدن روی ماه الینا جون از حالا رزور کنید!
اما اما
اما
اما اما !
دیشب در اقدامی بسیار بسیار بسیار بسیار غیر منتظره و ضربتی با مطب دکتر تماس گرفتم و از منشی خواستم تا از دکتر بپرسه که ایا من میتونم تاریخ سزارینم رو عوض کنم و همون 10 آذر بذارم ؟؟؟؟؟!!!!!!!بعد از چند دقیقه انتظار منشی دکتر از اونور خط گفت اسمت را گذاشتم تو لیست انتظار پنج شنبه 10 آذر!
یعنی امروز نه فردا هم نه پس فردا هم نه روز بعد از پس فرداش تو میای تو بغلم الینا جون !
و دراین راستا با مامانم هماهنگی کردم نذری شون رو یکروز زودتر بپزن تا بوی غذا دخترم را اذیت نکنه!
و دیشب به نوید هم گفتم امروز هر طوری شده باید تکلیف شناسنامه ات را مشخص کنی و امروز یا با شناسنامه میای خونه یا میای خونه دیگه چه میدونم یکاریش بکن!
دلیل تغییر تاریخم هم یکی اینکه من از همون اول دوست داشتم 10 آذر باشه بخاطر یکی بودنش با روز تولد نوید و اصلا به دلم نبود که 12 آذر باشه
ودلیل بعدیش این تکونهای نصفه شب الینا خانومه که بعضی وقتا خیلی بدجوری تکون میخوره و تموم شیکمم تیر میکشه و دیشب هم نمیتونستم راحت نفس بکشم و یکساعت روی مبل نشسته چرت میزدم در طی روز هم که یه چشمم خوابه و یه چشمم بیدار!
پاشم برم یه دوش آب گرم بگیرم شاید بعدش بتونم تا ظهر یه ساعتی را بخوابم !
موضوع : دو کلام حرف حساب
از دیروز 38 هفته است که با همیم چیز دیگه ای تا اومدنت نمونده گلم
شاید الان وقت این حرفها نیست اما نمیدونی چقدر دوست دارم زودتر بزرگ بشی و بشی همدم مامان! بتونم راحت باهات درد دل کنم از حرفهای دلم بگم و........... بی خیال الان اصلا وقت این حرفها نیست!
احتمالا تاریخ زایمانم تغییر کنه و از 10 آذر بشه 12 آذر . نمیدونم میتونم این دور روز را به روزهای انتظارم اضافه کنم یا نه؟
یه دلیلش تغییر فامیل نوید که هنوز شناسنامه جدیدش نرسیده و باید صبر کنیم تا شناسنامه بابای الینا با فامیل جدیدش برسه
دلیل دوم اینکه مامانم شب 7 محرم هرسال که میشه 11 آذز نذری داره و روضه خونی و ... من چون بعد از زایمانم میرم اونجا بخاطر همین ترجیح میدم روزی برم که خونه آروم باشه و خبری از مراسم آشپزی و شلوغیهای هرسال خونه پدری نباشه
بخاطر همین دو روز اضافه تر صبر میکنیم!
و یه خبر خوشحال کننده اینکه سحر جون مامان شد و آراد به سلامتی اومد تو آغوش مامانش . دیروز تلفنی باهم حرف زدیم صداش پر از شادی بود و خدا ور شکر زایمان خوبی داشت . خوش به سعادتت سحر انتظار شیرینت به پایان رسید.خیلی دوست دارم زودتر عکس آراد جون رو ببینم 

موضوع : خاطرات دوران بارداری
الینا جون عزیزم دیگه وارد هفته 37 شدیم . مدت کمی تا اومدنت باقیمونده فقط 12 روز دیگه!
اینروزا همه بی صبرانه منتظر اومدنت هستند و روزی نیست که بابانویدت بهم نگه : من دیگه خسته شدم دخترم را میخوام!
و اما من، اینروزها حال عجیبی دارم از یه طرف هم خوشحالم که انتظارم داره به پایان نزدیک میشه و از طرفی میترسم البته یه ترس شیرین ......... وای همین الان که دارم به روز زایمانم فکر میکنم نفسم به شماره می افته.
از همه دوستهای خوبی که توی این مدت همراهم بودند و با مهربونی هاشون من را شرمنده میکردن میخوام که من را از دعاهای قشنگشون محروم نکنند و واسه من و الینا و همه مامانهای دیگه و نی نی هاشون دعا کنند که زایمان خوبی داشته باشیم و نی نی هامون به سلامت به دنیا بیان. آمین.
و اما بالاخره با کمی تاخیر و تنبلی امروز از یه سری وسایل الینا جون عکس گرفتم و به یادگار اینجا میذارم

موضوع : سیسمونی
از دیروز با جفت پام وارد ماه 9 شدم!

(ببخشید اگه با خوندن این پست چشای قشنگتون درد میگیرن!)
دیروز نوبت دکتر داشتم و اینبار 4 ساعت و نیم تو مطب معطل شدم دیگه داشتم کلافه میشدم توی مدتی که منتظر بودم با یه مامان نی نی که اتفاقا اونم نی نی اش دخمل بود و مهرنوش کوشمولوی اوم دقیقا دو روز از الینا جون من کوچولوتر بود، آشنا شدم و سر صحبت مون حسابی گل انداخته بود . دوساعتی کنار هم نشسته بودیم و در مورد بارداریمون با هم حرف میزدم اون میگفت که از هفته 32 دردهای زودرس زایمان داشته و یه بار به بیمارستان رفته بود و 6 تا آمپول بتامتازون زده بود تا جلوی زایمان زود رس را بگیره 
وقتی علت دردهاش را پرسیدم گفت که شکمش حسابی سفت شده بود و نی نی هیچ تکون نمیخورد اونجا بود که منم یادم افتاد که از روز جمعه صبح که از خواب بیدار شدم شکمم سفت شده بود و اول فکر کردم الینا خودش را قلمبه کرده و مثلا پاهاش رو تو شکمم جمع کرده و چون قرار بود واسه ناهار بریم باشگاه و بعد بریم تو جاده ساحلی یه آفتابی بهمون بخوره زیاد به این مسئله فکر نکردم و تا غروب بیرون بودیم وقتی برگشتم خیلی خسته بودم و همش دراز کشیده بودم ولی فردا صبحش بازم شکمم سفت شده بود و اصلا تکون نمیخورد
بعد از ناهار هم طبق توصیه دکتر جون رو پهلوی چپم دراز کشیدم تا شاید الینا خانوم یه تکونی بخوره اما بدتر شکمم عین سنگ شد بیشتر حدس میزدم بخاطر سرما خوردگیم اینطوری شده باشم اما وقتی اون خانم تو مطب بهم گفت ممکن دردهای زایمان زود رس باشه خیلی ترسیدم
بالاخره بعد از حدود 4 ساعت انتظار نوبتم شد و به دکتر گفتم که نی نی ام اصلا در طی روز تکون نمیخوره و بیشتر تکونهاش شبه و از دیروز همش شکمم سفت میشه دکتر گفت چون دیگه وارد ماه 9 شدی باید حواست به تکونهای نی نی ات باشه و در صورتیکه تکون نخوره و یا شکمت خیلی سفت بشه ممکن دچار زایمان زود رس بشی و سریع یا خودت را برسون اینجا یا برو بیمارستان! و یه سونو واسم نوشت که سونوی تعیین نمره سلامت جنین یه همچین چیزی و گفت جایی سونو رو انجام بده که دکترش حوصله و وقت بذاره همه چیزه جنین را چک کنه و به نبضش تنفسش و یه اصطلاح دیگه گفت که یادم نبود نمره بده!
خیلی ترسیدم این سفت شدن شکم دیگه از کجا پیداش شد! از یه طرف عذاب وجدان داشتم که چرا دیروز به این مسئله اهمیت ندادم و سرسری گرفتم و از یه طرف میترسیدم که همین امشب الینا خانم ویزاش صادر بشه و بیاد تو بغلم اونوقت من با این سرما خوردگیم چطور میتونستم از پس نگهداری یه الینای کوچول موچولو بر بیام! خلاصه تا خونه جلوی خودم را گرفتم و به نوید چیزی نگفتم اما تا رسیدیم خونه زدم زیر گریه و گوله گوله اشک میریختم و خودم را سرزنش میکردم اینقدر گریه کردم که دیگه نفسم بالا نمی اومد نمیدونستم باید چکار کنم به کی بگم و همش فکر میکردم که تا صبح نشده من زاییییدم!
یه 2ساعتی طول کشید تا عقلم برگشت سر جاش و تونستم خودم را کنترل کنم اما دیگه هیچ انرژی واسم نمونده بود و بیحال رفتم رو مبل دراز کشیدم عزیزم نوید هم خیلی ترسیده بود و هی دلداریم میداد وقتی دید آروم شدم رفت هرچی میوه تو یخچال بود در آورد و شروع کرد به آب میوه گرفتن یه معجونی درست کرد که تا حالا تو عمرم نخورده بودم اما خداییش خوشمزه بود دولیوان خوردم و حالم جا اومد چند دقیقه بعدش الینا جونم همچین داخل شکمم شروع کرد رقصیدن که انگار نه انگار تا 1 ساعت قبلش من التماسش میکردم که حالا حالاها بمون و الان نمیخوام بیای پیشم ! خیلی از تکوناش خوشحال شدم اما بازم ته دلم نگران بودم.
اون شب 2 ساعت بیشتر نخوابیدم و ساعت 3 صبح بیدار شدم و درست مثل قدیما که هروقت دلم از کسی یا چیزی میگرفت فرقی نمیکرد چه وقتی از شب باشه مسج زدم به بهترین دوستم که میدونم همیشه کنارم بوده و با حرفهاش آرومم کرده اعظم جون دووووووست دارم عسسسییییسسسم
و ببخشید که نگرانت کردم عزیزم اما من به غیر از تو به کس دیگه ای نگفتم و تو با حرفات کلی از نگرانیهام کم کردی یه دنیا ممنونم مهربونم
از ساعت 3 صبح بیدار شدم و نتونستم بخوابم و نماز و قران خوندم و واسه سلامتی الینا جون خیلی دعا کردم و نشستم کلی با الینا حرف زدم و بهش قول دادم که مامان خوبی واسش بشم و ...(یه سری حرفهای مادرونه!!!) یه اتفاق جالبی که بعدش افتاد این بود که الینا برخلاف روزهای قبل از همون نصف شب تا عصری همش تکون میخورد و هر چند لحظه یه بار شکمم بالا پایین میشد نمیدونم شاید فهمیده بود که من ناراحتم و اینطور میخواست آرومم کنه الهی قربون اون تکون خوردنات برم عزیزم نمیدونی با هر تکونت چقدر خوشحالم میکردی مامان قربونت بره فدات شم من 
خلاصه دیروز بعد از 20 ساعت پر از استرس ، عصری رفتم سونو و دکتر خیلی با حوصله ضربان قلب و صدای نفس عشقم و اون یه چیز دیگه هه رو چک کرد و هی شکمم را هم تکون میداد تا بتونه بهتر نمره بده و در آخربه الینا جونم نمره 8.8 داد و گفت جنین سالم و همه چی نرماله اما من انتظار داشتم 20 بده 8 خیلی کمه!
درضمن وزن فینگیلیمون هم شده 2600 گرم و چند تا عکس یادگاری هم از پرنسس کوچولومون انداخت و بهمون داد که یکی از صورتش و من هرچی نگاه عکس میکنم حس میکنم شبیه نوید میشه خصوصا دماغش خیلی گنده است به باباش رفته از حالا باید یه چند میلیونی واسه خرج عملش نیگه داریم!
تازه انگار داره بهمون چشمک میزنه ای شیطون خوب این دو روزه عذابم دادی!
ببخشید عکسش وارونه است آخه دخملم یه ماهی هست داره همه رو برعکس میبینه!

راستی یه سوال خیلی مهم :
17 روز دیگه چند روز دیگه است؟
موضوع : خاطرات دوران بارداری
امروز دوباره نه سه باره ! رفتم و آزمایش دیابت دادم منکه همیشه وقتی آزمایش خون میدم با دیدن خونی که ازم میره تا چند روز حالم بد میشه و ضعف میکنم تو بارداریم به غیر از آزمایشهای معمول بارداری واسه تست قند خونم هر دو هفته یکبار و بار اول 2 بار بار دوم 4 بار و اینبار 3 بار خون دادم این بدترین خاطره ای که ممکن از بارداریم داشته باشم .
دومین آزمایشی که دادم تست GTT بود و 4 بار به فواصل یک ساعت به یکساعت باید خون میدادم بعد از خوردن محلول گلوکز بر عکس دفعه اول حالم خیلی بد شد و شکم درد بدی گرفتم و بعد از اون هم حالت تهوع به خانمی که مسئول آزمایشگاه بود گفتم و اونم گفت این حالت تهوع بخاطر محلول خیلی شیرینی که ناشتا خوردی سعی کن جلوی خودت را بگیری و گرنه باید یه روز دیگه بیای آزمایش بدی. هر طور بود جلوی خودم را گرفتم ساعت 9.30 که باید سومین خون را از من میگرفت خیلی اذیت شدم چون از یک رگ باید 2 بار خون میگرفت حس میکردم رگم ورم کرده و الان پاره میشه به نوید مسج زدم که اگه اومدی و دیدی من نیستم حلالم کن بابایی! چون حالم اصلا خوب نیست! 
هنوز نیم ساعت نشده بود که دیدم نوید از در آزمایشگاه وارد شد طفلی اونقدر هول کرده بود که مرخصی گرفته بود و سریع خودش را رسوند پیشم! البته نوید اونروز یه کار قشنگ دیگه ای هم کرد و حسابی سوپرایز شدم! بعد از اینکه آخرین خون!!!را دادم گفت اینجا بشین من برم پایین خرید کنم بعد میام دنبالت . ربع ساعت بعد زنگ زد که بیا پایین . منم تلو تلو خوران عینهو کدو قلقله زن رفتم پایین !
وقتی نشستم تو ماشین نوید گفت: عزیزم خوب بو کن ببین چه بویی تو ماشین میاد؟ بو کردم و گفتم: بوی خیار و سبزی!
گفت بیشتر بو کن!!!
هر چی بو کردم بوی دیگه ای نفهمیدم
بعد نوید برگشت و از صندلی عقب یه دسته گل قشنگ برداشت و داد به من روی دسته گلم یه کارت نوشته بود :همیشه در قلب منی
خیلی از این کارش خوشحال شدم و تموم اذیتهایی که انروز صبح شده بودم را فراموش کردم . نوید جون عااااااااااشقتم مرد مهربون من!


خوب اما شما خانم کوچولو جونم واست بگه که:
از روزی که شما تشریف مبارکتون را گذاشتید تو شیکم مامان و هر روز این شیکم بزرگتر میشه و شما هم بزرگتر ، درد سر ها و مشکلات مامان جونتون که بنده باشم هم بیشتر میشه . اولیش این بود که من الان حدود 6 یا 7 ماهی هست که شب تا صبح بیدارم و شاید رویهم رفته خوابم به 2 ساعت نکشه! یادمه اوایل خیلی بدخوابی اذیتم میکرد با گریه رفتم پیش دکتر فرح بخش و عاجزانه
به دکتر گفتم واسم قرص خواب بنویسه تا اینقدر صبحها تو اداره گیج و منگ نباشم و عصر هاهم تو خونه بی حوصله و خسته ! اما دکتر قبول نکرد و گفت نمیشه واسه کوچولوت ضرر داره ! تازه دکتر خیلی تعجب کرد و گفت معمولا بی خوابی مال ماههای آخره تو چرا از حالا بد خواب شدی ؟حتما شب تا صبح میشینی و به نی نی ات فکر میکنی! اگر تمایل داری معرفی ات میکنم پیش یه مشاور روانشناس شاید مشکلت را حل کنه! اما من نرفتم
17 هفته ات بود که لکه بینی داشتم و متاسفانه دکترم تشریف برده بود قبرس و من ترسون و لرزون و گریون رفتم کلینیک سازمان و دکترش نتونست صدای قلبت را بشنوه و من را تا مرز سکنه رسوند و سریع رفتم سونو دادم و قلب کوچولوت با بلندترین صدای ممکن تموم اتاق آقای دکتر را به لرزه در آورد! البته انجا بود که فهمیدم ببببببببببببببببببله فرشته کوچولومون قراره لباساش صورتی باشه!
اواخر 4 ماهت بود که من بعد از چند روز یبوست شدید دچار شقاق شدم با خونریزی زیاد! این رو دیگه کجای دلم باید میذاشتم! از یاد آوری اونروزا حالم بد میشه پس چیزی نمیگم!
من حتی ویار بارداریم متفاوت با بقیه بود معمولا خانمهای باردار صبح دچار تهوع بارداری میشن اما من تا آخر 4 ماهگی عصر و یا غروب که میشد حالت تهوع وحشتناکی بهم دست میداد و تنها چیزی که حالم را بهتر میکرد نون سوخاری بود بخاطر همین تو میتونی یه مامان تپل را که عصرا رو مبل لم داده و داره نون سوخاری قرچ قرچ میخوره تا شاید معده اش آروم بگیره تصور کنی!
از ماه هفت تا حالا هم که این دیابته اومد و پشت بندش رژیم دیابتی و پیاده رویهای اجباری را که حتما خبر داری!
از وقتی هم وارد ماه هشت شدم اوضاع روحیم دوباره شیش و هشت شده! تا یه ذره ت.ر.ش.ح زیاد میشن هی تند تند چک میکنم که نکنه کیسه آبم پاره شده باشه! تا چند ساعتی تکون نمیخوری اضطراب تموم وجودم را میگیره نکنه اتفاق بدی افتاده باشه! هر چند ساعت فشارم را چک میکنم نکنه بالا بره! شبها هم که بی خوابیم کما کان ادامه داره بعضی شبا اینقدر این پهلو و اون پهلو میشم که نوید را هم خوابزده میکنم و ما هنوز بخاطر گرمای هوا کولر روشن میکنیم و نصفه شب اتاق خیلی سرد میشه و من شبا به سان روحی سرگردان پتو به سر و بالاشت زیر بغل در حال تردد بین اتاق خواب و اتاق پذیرایی هستم تا صبح دولتم بدمه و من با چشمهایی پف کرده برم سر کار!
امروز هم بخاطر آزمایش دیابت 3 مرحله ای نتونستم برم سرکار تا نیم ساعت دیگه باید ناهار بخورم که ساعت 5 برم دوباره خون بدم!
اضافه وزنم و چاق شدنم که بماند! حتی دوست ندارم برم عکس بارداری بگیرم!
ببین خانوم کوچولو اینها رو مخصوصا اینجا نوشتم که بدونی هنوز پای مبارکت را به این دنیا نذاشتی و من چقدر بخاطر وجود عزیزت سختی کشیدم! تازه هنوز مونده بذار به دنیا بیای اون موقع سختیها و مشکلاتت بیشتر میشن!
خلاصه خانوم کوچولو میدونم میدونی که دوستت دارم عاشقتم بی صبرانه واسه دیدن همه روزها و لحظه ها رو میشمارم ،تو بهترین هدیه خدا به مامان و بابات هستی، اونقدر وجودنازنینت برامون پر برکت بوده که هنوز بدنیا نیومده این رو حس میکنم ، همه اینها درست! اما وای به حالت وای به روزگارت اگر فردا که بزرگ شدی مثل بچه های لوس و ناشکر این دوره زمونه به حرفام گوش ندی و صدات را ببری بالا و بهم بگی:
مگه شما واسه من چیکار کردید!
اونوقت من میدونم و تو!!!!
بعدا اضافه شد:
نوید چند روزی هست که چشمش نزنم تو خونه بیشتر هوام رو داره و لطف میکنه و ظرفها رو میشوره! دیشب حین شستن ظرفها خیلی جدی برگشته میگه:
منا جان تعداد ظرفهایی را که تا حالا و از حالا به بعد میشورم را یادداشت کن تا بعدن دخترم بزرگ شد بفهمه من چقدر بخاطرش سختی کشیدم!!!!!!!!!!!!!!
شوما بودی چی بهش میگفتی ها؟؟؟!!!!
موضوع : دو کلام حرف حساب
برای نویدم :
یکسال قبل در چنین شبی چشمهای من تا صبح به چشمهای تو فکر میکرد و چشمهای تو تا صبح خواب را از چشمانم ربوده بودند.
یکسال قبل در روزی مثل فردا دستهای من در پناه دستان گرم و مردونه تو قرار گرفتند و خانه دلم تا ابد مهمان دل مهربونت شد .
از یکسال قبل تا کنون وجود تو با ارزش ترین دارایی من است و شانه های مهربونت امن ترین جای دنیا برای من
یکسال است که زیباترین لحظه های من در کنار تو
و
آرامشم در آسمان چشمهای توست
نوید جان اولین سالگرد پیوند عشقمان مبارک
و به اندازه تمام خوبی های دنیا دوستت دارم .
موضوع : مناسبت ها


