بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
الینا مسافر کوچولو
الینا مسافر کوچولو
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 20 مرتبه

 

به لطف خدا و یاری شما دوستهای مهربونم  تعداد ختم آیه الکرسی از 1300 هم گذشت و تعداد ختم شما باضافه  110 تا ختم من و 114 تایی که ماندانا جون قبول  کردند رسید به 1780 ختم .

 

از فردا ختم را شروع میکنیم و هر وقت ختمتون تموم شد اینجا یه ندایی بدید .

انشالا که خدا قبول کنه و دل همه پدر و مادرها را با سلامتی بچه هاشون شاد کنه .

الهی آمین




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 23 مرتبه

بعد از اونهمه روزهای سخت ، روزنه امیدی توی دلم باز شده خدایا شکرت.

الینا را بردم تهران و به سختی تونستم از دکتر غفرانی اولین متخصص مغز و اعصاب اطفال یه وقت ویزیت بگیرم  . دکتر غفرانی همه داروهایی که تا حالا به الینا میدادم و تشنجش را برطرف نکرده بودند را رد کرد  و بهم گفت که الینا بدترین نوع تشنج را داره و دوره درمانش ممکن طولانی بشه و  یه سری داروی جدید تجویز کرد و خدا رو هزار مرتبه شکر از روزی که  الینا داروهای جدید را مصرف میکنه دیگه تشنج نکرد  و من همش افسوس میخورم چرا زودتر از این الینا را نبردم تهران و چرا هر وقت به دکتر عزیزی میگفتم که الینا را میخوام ببرم تهران با اطمینان کامل بهم میگفت : میخوای برو تهران اما مطمئن باش بری اونجا بهت میگن دوباره بیای پیش من!  و با این حرفش من برای رفتن به تهران دچار تردید میشدم حتی آخرین باریکه صبح زود الینا تشنج بدی کرد و منم تو خونه تنها بودم و مجبور شدم دوباره ببرمش بیمارستان بازم به دکتر گفتم یه معرفینامه از شرح حال الینا بنویسه میخوام ببرمش تهران بازم گفت : حالا که خیلی اصرار داری ببرش بعدا نگی چرا نبردمش! !!!!!  

ای خدا دلم خیلی پره از این دکترها آخه غرور و تکبر تا کجا تا جایییکه بخوای با جون یه طفل معصوم بازی کنی! 

تو این مدتی که الینا مریض شده بود و  پام به بیمارستان و مطب دکترها باز شد بچه های کوچولوی زیادی را دیدم که حالشون اصلا خوب نبود  خصوصا این آخری تو مطب دکتر غفرانی و اکثر مثل من از شهرستان اومده بودند ، آراد 7 ماهه با اون چشمهای آبی خوشکلش از کرمانشاه که  تمام بدنش در اثر تشنج از کار افتاد بود و حتی نمیتونست شیر بخوره  و یه لوله از بینی اش رد کرده بودند و مامانش با سرنگ بهش شیر میداد، یه پسر 11 ماهه از شمال که اونم بدنش شل شده بود  و تو پتو پیچونده بودنش چه چشمهای قشنگی داشت بیچاره پدرش خون گریه میکرد و میگفت پسرم تازه یاد گرفته بود راه بره  و چقدر سخته که ببینی بچه ات میخنده دست میزنه و داره راه میره بعد یهو همه جای بدنش فلج بشه (خدا بهشون صبر بده)، اون یکی از اصفهان ، شیراز ، نوزاد 1 ماهه از کرمانشاه و ....  وضعیت سلامت بچه هاشون بخاطر درمان اشتباه دکترها خیلی بد بود و من با دیدن اونها غم خودم یادم میرفت و غصه اونها هم رو دلم سنگینی میکرد همشون هم زیر 1 سال بودند با یاد آوری چهره  معصومشون دلم به درد میاد 

به لطف خدا و دعای همه عزیزان الینا حالش بهتره . خدایا شکرت

اما  یه خواهش کوچولو از همه اونهایی که اینجا رو میخونن و به الینای من لطف دارن و میدونم بخاطر دعای دلهای آسمونیشون بوده که الینا داره حالش بهتر میشه ، دارم :

میخوام اگه خدا یاری کنه و  همه همت کنن   به نیت سلامتی همه کوچولوها بخصوص کوچولوهای بیمار ختم 1300 آیه الکرسی بذارم هر کس هر چندتا که میتونه اینجا بگه وقتی 1300 تا شد ختممون را بخونیم . بسم الله ......

 

این یکی از آخرین عکسهایی هست که در ایام عید تو مسافرتمون به پلاژهای سد مارون  از الینا گرفتم تو این مدت اینقدر گرفتار بودم که حتی وقت نکردم از الینا عکس بگیرم

 بعدا اضافه شد: یه نکته ای که واسه من جلب توجه میکرد این بود که غیر از الینا 3 تا از نی نی هایی که اومده بودندمطب دکتر، بعد از واکسن 4 ماهگی دچار تشنج شده بودند ،  مامان نوید به مرکز بهداشتی که واکسن الینا را زدم رفته بود و در مورد واکسنها پرسیده بود گفته بودند واکسن ها را از هند وارد کردیم . ای خدا اینقدر بدبخت شدیم که واسه بچه های کوچولومون از هند واکسن وارد میکنن!!!!نمیدونم تو این واکسنها چی میرزن که این بلا سر بچه هامون میاد فعلا که دکتر گفت الینا هیچ واکسن دیگه ای را نباید بزنه خدا به همه نی نیها رحم کنه




موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1391 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 213 مرتبه

 

سه هفته از شروع مریضی الینا میگذره .

این سه هفته بدترین لحظات زندگی من بودند هر روز صبح که از خواب بیدار میشم آرزو میکنم همه این اتفاقها یه کابوس وحشتناک بوده که تموم شده  اما واقعیت تلخی که انگار تمومی نداره!

 



ادامه مطلب...

موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 59 مرتبه

حدود یکماهی میشه که نتنستم بیام اینجا

خیلی دوست داشتم اولین پستی که توی سال جدید میذارم پر باشه از شور شوق بودن تو کنارمون و از مسافرتهای عید و عید دیدنی و عیدی گرفتنی هات باشه و اینجا را با عکسهای قشنگی که تو عید گرفتیم  رنگی کنم  اما حیف که نبدجوری دلم گرفته بدجوری دلم شکسته نه به اون 15 روز اول سال که چقققققققدر به همه خوش گذشت نه به اینچند روزه که بخاطر مریضی الینا یه چشمم اشک و یه چشمم خون

الینا2 روز بعد از واکسن 4 ماهگیش که 16 فروردین زد دچار تشنج شد و تشنج بدون تب!بدون هیچ علائم قبلی 1 هفته بیمارستان بستری بود انواع و اقسام آزمایشها ، نوار مغز، سونوی مغز، سی تی اسکن و کلی داروهای تزریقی طفلی بدن بچه ام از جای آمپولها سوراخ سوراخ شده  و همش گریه میکرد و بیقراربود  .الانم دور روزه که مرخص شده نباید یه لحظه از جلوی چشمم دورش کنم که مبادا تشنجش شدید بشه دکترا میگن بخاطر واکسن ثلاث اینطوری شده  ودفعه بعد باید فقط دو گانه بزنه اما ممکن تشنج  مصرف داروها تا 2 سالگی باید دامه پیدا کنه . خیلی دلم گرفته خیلی دلم شکسته آخه خدا چرا الینای من!با هر تشنجش تموم بدن من میلرزه با هر قطره دارویی که بهش میدم تموم وجودم آب میشه ای کاش من به جای اون بودم خدایا من سلامتی الینا رو از تو میخوام اون تحمل اینهمه سختی را نداره

هفته دیگه باید از مغزش ام . آر .آی بگیریم بازم باید بهش داروی بیهوشی تزریق بشه  بازم اون بدن کوچیکش باید بره زیر دستگاه بازم اشعه بازم.................از همتون میخوام واسه الینای من دعا کنید و الینای من را فراموش نکنید




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 اسفند 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 245 مرتبه

عزیز دلم الینا جون روزشمار زندگیت 3 رقمی شد.

فرشته کوچولوی مامان اینروزها چقدر زود میگذرند انگار همین دیروز بود که من و تو و بابانویدت به خونمون برگشتیم وزندگی 3نفرمون را شروع کردیم.

با وجود نازنین تو زندگیمون شیرین و شیرینتر میشه .  وقتی در آغوشم هستی و من نگاهت میکنم و تو با اون چشمهات و نگاهت که من عاشق چشمهات هستم نگاهم میکنی با خودم میگم یعنی واقعا این کوچولو دختر منه؟همیشه تو خیالم آروز داشتم که یه دختر کوچولوی ناز داشته باشم و باورم نمیشه که خدا  هدیه ای به این قشنگی به من داده ،

هدیه ای که من برای نگهداری از اون حاضرم جونم را فداش کنم .

ای خدای مهربان تو را سپاس که مرا لایق مادر شدن دانستی و من به شکرانه اش تمام سعی خود را تربیت  فرشته وار فرشته کوچولوی زندگیم خواهم کرد.

و اما کمی هم از روزانه های الینا جون بگم:

 

بعدا اضافه شد:

از اونجاییکه نوشتن این پست 2 روز طول کشید و رسید به صدویک روزگی الینا  که همون یکسال بودن اون با من!  9 ماه در وجودم بودی و سه ماه و اندی درکنارم!(21 اسفند زادروز بوجود آمدن غنچه زندگیم در وجودم مبارک!)  

شاید تا عید نباشم پس پیشاپیش عید همگی مبارک و ایام به کامتان بخصوص نی نی های خوشکلی که مثل   الینای من امسال اولین عیدی که در کنار خانوادشون هست  



ادامه مطلب...

موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : شنبه 13 اسفند 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 328 مرتبه

3ماه گذشت 3 ماه از اون روزی که برای اولین بار با چشمهای پر از اشک توی اتاق عمل دیدمت یه دختر ریزه میزه سرخ و سفید که با تمام وجودش گریه میکرد  و من بعد از 9 ماه انتظار تو رو دیدم کوچولوی من !

گل من تولد3  ماهگیت مبارک.

5شنبه ای که گذشت به مناسبت سومین ماهگرد تولد الینا یه جشن تولد کوچولو برای الینا خونه مامانم گرفتیم و خاله های مهربون الینا کادوهای قشنگی واسه الینا جون خریدن :

  خاله ملوک یه تروال 50 تومنی ،خاله مریم یه دست لباس خوشکل یه پیراهن و جوراب شلواری و روفرشی ، خاله شهلا یه عروسک که حامله است و یه عروسک کوچولو تو شکمش داشت! خاله منیر یه شورت صورتی قشنگ و یه سی دی شاد آهنگ واسه نی نی ها  ، میثم پسر خاله منیر  یه عروسک که خیلی شبیه الینا بود ! میسون دختر خاله ملوک یه کالسکه بزرگ و خوشکل واسه الینا خریده بودند . مامانم هم زحمت شام تولد را کشیده بود دسسست همشوووون دررررد نکنه . من و نوید هم یه زنجیر طلا و یه پلاک و ان یکاد به الینا هدیه دادیم.

 

عکسهای تولد در ادامه مطلب هستند

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع : مناسبت ها
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 139 مرتبه

در آستانه ورود به 4 ماهگی الینا ف. ی. س ب.و.ک.ی میشود!

بالاخره بعد از مدتها وقت کردم و یه سر به ف.ی.س  ام بزنم و ساعت 1 شب عکسهای الینا رو جهانی کردم!

اینم عکس الینا جون که لباس پوشیده و خیلی خانوووووم و مرتب منتظر که عمه و دختر عمه و دختر عموی  باباش بیان دیدن روی ماهش!قررررربون دخملم برم من که کلی واسه عمه نوید خندید و خود شیرینی کرد.

 

اولین باریکه مهمون اومد خونمون را هیچوقت یادم نمیره!

اولین مهمان ها بعد از برگشتنمون به خونه عمو و زن عمو و و حسین کوچولو وپدر و مادر زن عموی الینا بودند .الینا اون موقع 50 روزش بود و تازه شروع دلپیچه ها و درد های کولیکی اش بود و غروب که میشد خیلی بی تابی میکرد

وقتی مهمانها رسیدن الینا خواب بود و نوید از گهواره بلندش کرد تا عمو نادرش ببیندش اما بیدار شدن الینا همانا و گریه و بی قراریهاش همانا ! منم هول کرده بودم نمیدونستم چطور وسط گریه و جیغ های الینا از مهمونها پذیرایی کنم! هرکاریش میکردم آروم نمیدش بردمش تو اتاق خواب تا شیرش بدم شاید آروم بشه ، آزاده جاری ام  اومد تو اتاق نشست و از خاطرات بچه داری خودش واسم گفت و  بعد از آروم شدن کادوی الینا که یه جفت گوشواره خوشکل بودند را داد و یه تراول 50 تومنی هم که هدیه مامان و باباش بود را داد. از اتاق که اومدیم بیرون الینا آرومتر شده بود اما همچنان اخم کرده بود و به همه با اخم نگاه میکرد!

عموش بغلش کرد و بعد پدر جاری ام هم الینا رو بغل کرد و شروع به بازی کردن با الینا کرد و یه شعر بامزه واسه الینا خوند و الینا که خوشش اومده بود بالاخره خندید و زبون در آورد و خودش را لوس کرد حسسسسابی!اونقدر که پدر آزاده جو گیر شد و قربون صدقه الینا رفت و دست کرد تو جیبش و یه تروال 50 از جیبش در اورد و گذاشت تو لباس الینا!  

خلاصه الینا اونشب به تنهایی و با شیرین کاریهاش 50 تومن کاسب شد و ما تا مدتها با یاد آوری اون شب خندمون میگیره!

 الینا دو جفت گوشواره خوشکل داره که هدیه عمو نادر و عمو فرید هستند اونقدر دوست دارم بزرگ  بشه و بذارم گوشش اما وقتی یاد سوراخ کردن گوشش می افتم وووووووی تموم تنم میلروزه !




موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : يکشنبه 30 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 154 مرتبه

این چند وقتی که فرصت نشد بیام اینجا اتفاقهای زیادی افتاد اولیش ومهمترینش اینکه من و الینا به اتاق خوابمون برگشتیم! تو این مدت گهواره الینا رو گذاشته بودم تو اتاق پذیرایی و منم کنارش رو مبل میخوابیدم اما حدود دو هفته است که الینا شبا تو تختش میخوابه و منم کنارش اما تو تخت دونفرمون میخوابم اولین شب من تا صبح نخوابیدم هی بلند میشدم میرفتم بالا سرش و چکش میکردم میرفتم سراغ بخاری زیادش میکردم مبادا سردش بشه اووووووه بساطی داشتم تا صبح!

دومین هم اینکه الینا جون به کتاب خوندن علاقه داره و من هر وقت فرصت کنم کتابهای شعری که خاله شهلا جونش خریده را میخونم و الینا با یه ذوقی به عکسهاش نگاه میکنه و هم نوا با شعر خوندن من از خودش صدا در میاره!این خصلتش به من رفته چون منم عاشق کتاب خوندنم!

 روز جمعه برای اولین بار الینا رو  بردیم پیک نیک  جاده ساحلی ! خیلی خوش گذشت و هوا آفتابی بود الینا قبل از ناهار یه ساعتی را تو چادری که خاله منیر بخاطر الینا آورده بود خوابید وبعد از ناهار که بیدار شد بردیمش کنار رودخانه و هر وقت میرفت تو آفتاب اخم میکرد و چشماش رو می بست!قربون چشماش نور آفتاب اذیتش میکرد!

 الینا حسابی عاشق تلویزیون شده!هروقت میخوام پوشکش رو عوض کنم یا میذارمش رو تشکش رو زمین سرش رو برمیگردونه سمت تلویزیون و چنان محو تماشا میشه که هر چقدر هم صداش بزنی محل نمیذاره و یا اگه من سرش رو بچرخونم سمت خودم بازم برمیگرده!

 

الینا یه عادت بامزه که داره اینکه موقع شیر خوردن شروع میکنه با دستاش شمردن !و با انگشتهای کوچولوش 1 یا 2 یا 4 یا 5 رو نشون میده و جدیدا یاد گرفته انگشت شصتش را به اشاره اش میچسبونه و 3 رو نشون میده هر وقت اینکار و میکنه من به باباش میگم نوید بشمار 4!

و اما من!بالاخره بعد از 3ماه رفتم آرایشگاه و یه صفایی به صورتم دادم!البته اگه عروسی پسر عمه نوید نبود که من حالا حالا ها خیال رفتن به آرایشگاه رو نداشتم! دوباره موهام رو رنگ کردم خیلی خوشرنگ شدند و خلاصه بعد از مدتها به خودم رسیدم!و در یه هفته دوتا عروسی باحال دعوتی داشتیم البته من اول نمیخواستم برم اونم فقط بخاطر الینا چون نمیخواستم با خودم ببرمش  میدونستم تو جشن از سروصدا اذیت میشه و دلمم نمی اومد که چند ساعتی بذارمش و خودم برم عروسی!اما به اصرار نوید رفتم و الینا رو پیش مامانم و خاله شهلای مهربونش گذاشتم و 2ساعت بیشتر جشن نبودم و هر ربع ساعت زنگ میزدم و حالش را میپرسیدم و اما دومین عروسی تا ساعت 12.30شب موندیم هرچند دومیش خیلی خیلی خوب بود و همه چی عالی بود و من ونوید حسابی رقصیدیم و یاد شب عروسیمون افتادیم اما من از ساعت 10.30 شروع کردم به بی تابی کردن  و دلم واسه الینا حسابی تنگ شده بود و از اون ساعت اصلا بهم خوش نگذشت و یه گوشه نشسته بودم و به نوید که عین خیالش نبود و اون وسط داشت با پسر خاله هاش میرقصید با حرص نگاه میکردم!  الینا رو خونه خاله ملوک جونش گذاشتم و خیالم از بابت اون راحت بود اما دل من آروم نمیگرفت و حسابی دلم واسه الینا تنگ شده بود اما مگه نوید حاضر میشد برگرده!میگفت همین یه شبه دیگه تکرار نمیشه و صبر کن شام بخوریم بعد برمیگردیم آخراش من نزدیک بود گریه ام بگیره! از شانس بد من ساعت 12 شب شام دادن چه شام مفصلی دادن انواع غذاهای و ژله و دسرهای رنگارنگ اما هیچ بهم مزه نداد  وقتی نگاه غداها میکردم به فکر الینا بودم که چی بخورم که شب شیرش میدم دلپیچه نگیره! بخاطر همین قید دسر و بقیه غذاها رو زدم فقط چند قاشق ماهی خوردم و یه سیخ کوچولو جوجه! 

 


خواب قبل از ظهر الینا تو چادر

 


مامان اجازه!

 

بشمار 5!

 الینا بعد از خوندن کتاب به فکر فرو رفته!

 




موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 173 مرتبه

الینا جونم فرشته کوچولوی من !

از 2 ماهگیت 2 روز گذشته عسسسسیسسسسم .چقدر زود گذشت این 2 ماه! و تو چقدر زود داری بزرگ میشی! 

نگاه کردنت ، خندیدنت، جیغ کشیدنت ، حتی صدای گریه هات هم فرق کرده وقتی گرسنه ات میشه اول شروع میکنی تند تند دستات را میخوری و یه صدای ملچ ملوچی در میاری انگار داری خوشمزه ترین غذای دنیا رو میخوری  چند دقیقه بعد وقتی مزه دستهات از دهنت می افته گریه میکنی و صدای گریه ی گرسنگی ات هم شده  NEH NEH  ! از دیروز هم یاد گرفتی که از خودت صداهای بامزه در بیاری و آغو آغو میکنی البته بیشتر میگی آقا آقا ! البته من هنوز نفهمیدم منظورت کدوم آقاهست؟!!!

کوچولوی من! تو کی میخوای از صفری در بیای؟هنوز لباسهای سایز یک اندازت نشدن و من مجبور شدم دوباره برم سایز صفر اما بزرگش را واست بخرم! نمیدونم اشکال از سایز لباسهاست یا از دست و پای کوشمولوی تو!

یادم اولین باری که بعد از تولدت خواستیم حمامت بدیم من داشتم لباسهای تمیز واست آماده میکردم  نگاه به سایز لباست کردم و عین دیوونه ها نشستم گریه کردم که چرا نی نی من باید سایز لباسش صفر باشه !من اینهمه لباس سایز 1 و 2 واسش خریدم!(روزهای اول بعد از زایمانم زیاد حال خوشی نداشتم و سر هر چیزی الکی گریه میکردم سایز الینا صفر بود گریه میکردم! خوب شیر نمیخورد گریه میکردم! پی پی نمیکرد گریه میکردم!نوک سینه ام زخم شده بود گریه میکردم !اوووووه حسابی اعصابم ضعیف شده بود و به همه چی گیر میدادم! )

دیروز برای  واکسن دو ماهگیت بردمت مرکز بهداشت دل تو دلم نبود و همش نگران بودم میدونستم که خیلی اذیت میشی و تحمل گریه هات را نداشتم  اما تو آروم و بی خبر از همه جا تو بغلم خوابیده بودی اینقدر هم قیافه ات مظلوم شده بود که نگو حتی خانم صفازاده که مسئول بهداشت بود و تو رو گذاشت تو ترازو که وزنت کنه تا دیدت گفت آخی نازی چقدر نازو آروم خوابیده! وقتی گفت آمادش کنید واسه واکسن من که جرات نکردم بغلت کنم تو بغل مامان بزرگت(مامان نوید) بودی اولین واکسن را که زد گریه کردی و بعد از چند ثانیه دومی را که زد دیگه تحمل نکردی و جیغ کشیدی و اینقد گریه کردی که نفست گرفت و تموم تنت میلرزید، نفسم عمرم زندگیم منم بغلت کردم و با گریه های تو گریه ام گرفت .مامان بزرگت هم خیلی بخاطر تو ناراحت شد وقتی داشتن آمپولت میزدن چشماش رو بسته  بود تا نبینه . 

وقتی رسیدیم خونه بهت قطره استامینوفن دادم و شیر خوردی و خوابیدی اما  ساعت3 بعداز ظهر  با گریه از خواب بیدار شدی و من و مامان بزرگت هرکاری میکردیم آروم نمیشدی قربون پاهای کوچولوت برم هی تکونشون میدادی و گریه میکردی این گریه ات با بقیه گریه های خیلی فرق داشت معلوم بود که داری درد میکشی دوباره بهت شربت دادم تا دردت کمتر بشه و آرومتر شدی و بهت شیر که میدادم بازم آروم هق هق میکردی آخی عزیزم خیلی اذیت شدی . تاشب حالت خیلی بهتر  شدو ما برگشتیم خونه مون  و ساعت 9 شب که بیدار شدی میخندیدی و باصدای بلند  واسه اولین بار به وضوح گفتی آغو آغو ! قرررربونت برم به قول بابات :مای لیتل انجل!!!

و اما وزن در 2 ماهگی:5300گرم (ماشالا به این دخمله!)

قدت:57 سانتی متر(کوچولوی نیم متری من!)

این ماه واسه دومین ماهگرد تولدت گهواره کوچولو خریدیم و رفتیم خونه مامانم تا اونجا راحت بتونی بخوابی اما تو حتی واسه 5 دقیقه هم داخلش نموندی و تا میذاشتمت گریه میکردی و هنوز یه روز نشده مجبور شدم برم پسش بدم و به جاش یه دستگاه استرلیزه شیشه و ظرف غذا و تخم مرغ پز واست خریدم .

راستی ماه قبل که من هنوز خونه مامان بودم باباییت واسه اولین ماهگردت یه ربع سکه خریده بود و روش یه متن خوشکل واست نوشته بود که من هم کلی ذوقیدم و هم یکم بهت حسودیم شد ! خوش به حالت فسقلی!

 

 

 





موضوع : سال اول زندگی
تاريخ : يکشنبه 2 بهمن 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 176 مرتبه

روز شما زندگیت رسید به 50 روز عزیزم 

50 روز!باورم نمیشه چقدر روزها تند و تیز میگذرن و من گذر زمان را با تو حس نمیکنم چیزی نمیگذره که 50 روز میشه 5 ماه بعد 5 سال بعد........ و از این روزها فقط عطر خوش خاطره هاشون بجا میمونه

امروز واسه اولین بار من و نوید حمامت دادیم اول من خیی استرس داشتم و میترسیدم که تو حموم از دستم بیافتی یا آب بره تو ریه هات و یا اووووووه هزارتا فکر ناجور دیگه  تازه نوید شرط کرد اگه حمامش دادیم روی سر و صورتش نباید آب بریزیم چون میترسید خدایی نکرده خفه بشی ! اما بالاخره دو تاییمون دل به دریا زدیم و حمامت دادیم  من محکم تو رو توی وان گرفته بودم و نوید بدنت را میشست تو هم خیلی دختر خوبی بودی و همینطور آروم تو آب دست و پات را تکون میدادی و اصلا گریه نکردی قرررررربون دخمل خوبم برم الهی چون اگه گریه میکردی من زود دست و پام رو گم میکردم! بعدشم شیر خوردی و تا عصر خوابیدی .

اینروزا خیلی دختر خوش خنده ای شدی و تا کمی بات حرف میزنیم زود دست و پات را تکون میدی و میخندی و بعدشم زبونت را در میاری خلاصه حسابی شیرین کاری میکنی و از همه دل میبری با خنده هات

یکی از عادتهایی که جدیدا پیدا کردی اینکه شب حتما باید پستونک تودهانت باشه و گرنه اونقدر سرت و دهانت رو اینور و اونور میکنی وو اگر پستونک را بهت ندم شروع به گریه کردن میکنی و خوابت نمیبره  پشیمونم ازینکه به پستونک عادتت دادم خیلی وابسته اش شدی  میدونم بعدا به سختی باید از پستونک بگیرمت

الان هم که ساعت 1 شب آروم گرفتی تو گهوارت خوابیدی و تا خوابت برد دنبال پستونکت گشتی !

 2 ساعت دیگه شیفت شبت شروع میشه و تا 9 صبح ادامه داره ! 

 یک روز بعد: از دیروز تصمیم گرفتم که دیگه به الینا پستونک ندم این تصمیم واسه من آسون بود اما واسه الینا خیلی سخته بدجوری بهش عادت کرده خصوصا موقع خواب چند دقیقه بعد از خواب سر کوچولوش را میچرخونه که یعنی پستونکم کجاست!

بعد که پیداش نمیکنه دستاش را میمکه بعد از اون شروع به نق نق زدن و بعد گریه و جیغ که من پستونکم را میخوام دیشب شب سختی را گذروندیم از ساعت 3 صبح بیدار میشد تو بغلم شیر میخورد  میخوابید تا میذاشتم تو گهوارش بخاطر پستونک گریه میکرد دوباره من بغلش میکردم تا آروم بشه اما به محض گذاشتن تو گهوارش بازم گریه میکرد .طفلک الینا دیشب شب سختی بود خیلی اذیت شد  تا ساعت 11 قبل از ظهر وضع همینطور بود تا اینکه بالاخره الینا از بس گریه کرد و نخوابیده بود گیج شد و خوابید منم از اون گیجتر خوابیدم تا ساعت 1 ظهر!!

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 199 مرتبه

الینای ِ من

کاش وقت بیشتری داشتم و می تونستم لحظه لحظه با تو بودن را اینجا ثبت کنم اما به سختی یه وقت آزاد پیدا میکنم .

الان 10 روزی هست که برگشتیم به خونمون و بی خوابی های شبانه من و تو همچنان ادامه داره همه میگفتن بعد از چله خوب میشی اما انگار عادت خوابیدنت عوض شده و روزا خوابی و من با هزار زور تو رو بیدار میکنم و تو به صد ناز بیدار میشی و شیر میخوری و دوباره میخوابی ! اما نصف شب که میشی اینقد گشنه ای و همش شیر میخوری که من دیگه ضعف میکنم تازه بعد هم که سیر میشی دوست داری باهات حرف بزنم و یا بلندت کنم و تو خونه بچرخیم وقتی میذارمت رو شونه ام توچونه ات را میچسبونی به شونه چپم و با اون چشمای قشنگت همه جای خونه رو نگاه میکنی و قیافه ات اینقدر با مزه میشه که دوست دارم بخورمت! بیشتر از همه اون قابهای چوبی سه تایی که بالای مبل هستند رو دوست داری و اگه بذارمت ساعتها دوست داری بهشون زل بزنی و از نگاه کردن بهشون سیر نمیشی!

تازگیا یاد گرفتی انگشات را میذاری تو دهانت و تند تند و با صدا شروع به مکیدنشون میکنی و یه ملچ ملوچی راه میندازی !!!خصوصا وقتی گرسنه ات میشه! 

 ساعت بیرون رفتن را از حالا باید با تو تنظیم کنم و حتما باید سیر شده باشی و پوشاکتم عوض کرده باشم و لباسهای خوشکلت تنت کرده باشم بعد اگه وقت شد من فقط 5 دقیقه وقت دارم آماده بشم چون اگه بیشتر طول بکشه یا صدای تو در میاد یا بابات!

اولین باریکه بعد از برگشتن به خونه میخواستیم ببریمت بیرون روز جمعه دو هفته قبل بود که باید میرفتیم خونه پدر شوهرم و اونجا به مناسبت قدوم مبارکت واست گوسفند خریده بودن تا واست قربونی کنن البته تو پارتی ات خیلی بالاست چون موقعی که از بیمارستان مرخص شدم و رفتم خونه مامانم اونجا هم واست گوسفند قربونی کردن فسقل خانوم!

اول قرار بود واسه ناهار بریم که قصاب بدقولی کرد و گفت ساعت 4 میاد گوسفند سر ببره و مادر شوهرم اصرار داشت حتما قبل از رفتنمون به داخل خونه خون ریخته بشه بخاطر همین ناهار واسمون بریانی که من خیلی دوست دارم درست کرد و فرستاد و گفت ساعت 4 اینجا باشید منم نااهار رو که خوردم بهت شیر دادم و کارهات را کردم و یه ربع مونده به چهار خودم آماده شدم و خواستم لباسهات رو تنت کنم که تو شروع کردی گریه کردن که گرسنه ات وشیر میخوای! بهت شیر دادم اما ول کن نبودی و بازم یمخواستی و از اون طرف پدر شوهرم هی زنگ میزد پس شما کجایید این قصاب میخواد بره تو هم ول کن نبودی و اگه سینه ام را ازت میگرفتم گریه میکردی و هنوز کامل لباسهات رو تنت نکرده بودیم اووووه خلاصه وضعی بود بین گریه های تو و زنگ تلفن خونه نفهمیدم چطور لباسهات تنت کردم و بردیمت اما همینکه سوار ماشین شدی خوابت برد و وقتی رسیدم خونشون که 5 دقیقه بیشتر با ما فاصله ندارند خواب خواب بودی انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش همه رو معطل خودت کرده بودی و من به هرکی میگفتم تقصیر الینا شد باگریه هاش نذاشت زودتر بیایم یه نیگا به الینا و یه نیگا به من میکرد که یعنی آررررررره خودتی!

این چند تا عکس هم از الینا و عروسک دلخواهش گرفتم و الینا تازه از خواب عصرونه اش بیدار شده:

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 303 مرتبه

دیروز چهلمین روز از روزهای زندگی شیرین الینا جون فرشته کوچولوی زندگیم تموم شد .

چهل روز و چهل شب که الینا وارد جمع دونفره ما شده  و کل زندگیمون را زیر و رو کرده! حسابی من و باباش را عاشق خودش کرده. من که اونقدر وابسته اش شدم که حتی وقتی کنارم  خوابیده دلم واسش تنگ میشه دوست دارم زودتر بیدارش کنم تا اون چشمهای قشنگش را ببینم.

الینا چند وقتی هست که  سعی میکنه بخنده و صداهای بامزه ای را ازخودش در میاره و داره سعی میکنه آغو آغو کنه ! یه مدتی که خواب شب را از من گرفته و تا صبح من و الینا با هم بیداریم اون شیر میخوره من قربون صدقه اش میرم  واسش شعر میخونم لالایی میخونم بعد برمیگرده نگام میکنه و یه لبخند قشنگ بهم میزنه و با اون چشمای گردش تو چشام زل میزنه و حسابی دلبری میکنه  بعضی شبا واسه اینکه موقع شیر دادنش خوابم نبره تلویزیون را روشن میکنم و ساعت 4 صبح میشینم سریال ترکی نگاه میکنم! خلاصه من و دخترم شبا عالمی واسه خودمون داریم!

بعضی شبا الینا بدجوری گریه میکنه گریه که نه جیغ میکشه و بخودش میپیچه و خوب شیر نمیخوره و من نمیوتنم آرومش کنم و  دل من و باباش و کل مجتمع را با صدای گریه هاش میلرزونه! یه چیزی که واسم خیلی عجیبه اینکه وقتی تو بغل من خیلی بیتابی میکنه  و من نمیتونم آرومش کنم نوید بیدار میشه و بغلش میکنه و شروع میکنه با الینا حرف زدن و الینا واسه چند دقیقه ای  فقط زل میزنه به صورت باباش و هیچی نمیگه و انگار نه انگار که تا همین چند لحظه قبلش کل ساختمان را گذاشته بود رو سرش !خلاصه انجور که معلومه این الینا خانوم از حالا حسابی بابایی همه زحمتهاش را من میکشم اونوقت باباش فقط یه جمله بهش میگه الینا دخترم عزیزم چرا گریه میکنی گریه نکن دخترم  بعد الینا سااااااکت!هیچ جوابی نمیده! 

یه عادت  بامزه دیگه ای که الینا داره اینکه موقع شیر خوردن هیچکس نباید مزاحمش بشه و اگه کسی بیاد بالا سرش باش حرف بزنه و یا من با کسی حرف بزنم زود اعتراض میکنه و یه صدای بامزه ای از خودش در میاره که یعنی ساکت شید! ماهم میگیم چشم خانومی!

دیرزو رفتم خونه مامانم و  من و خاله ملوک جونش الینا را حمام دادیم ایندفعه برعکس دفعات قبل زیاد دوست نداشت حمام کنه و یه ذره بیتابی کرد.

دوشنبه شب الینا را بردیم دکتر متخصص اطفال واسه چکاب و اینکه چند روزی بود که پی پی نمیکرد و شبا همش بخودش میپیچید و گریه میکرد دکتر گفت این دلپیچه ها بخاطر دردهای کولیکی است و مورد خاصی نیست و تا 4 ماهگی که دستگاه گوارشش کامل میشه ادامه داره و شربت کولیک پد نوشت و واسه پی پی نکردن هم تا 1 هفته موردی نداره 

بعد الینا را وزن کرد و 1کیلو به وزن الینا جون اضافه شد که من خیلی خوشحال شدم!

تو ادامه مطلب هم چند تا عکس که دیروز بعد از حمام دادنش خونه مامانم گرفتم را میذارم

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 227 مرتبه

 




موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 197 مرتبه

الان ساعت 5 صبح بالاخره الینا کوچولو بعد از 5ساعت بیدار باش خوابید! منم تشنه ام شد و در حال خوردن آب یه انار بزرگ و شیرین به این فکر میکنم که آیا این طبیعیه که الینا بعد از 2 رزو پی پی نکردن ساعت 3 صبح پی پی آبکی و اسهالی داشته باشه؟آخه کسی این وقت شب نیست سوالم را بپرسم به نظر شما آیا طبیعیه؟ پی پی اش را نمیگم ها اینکه داری یه انار شیرین میخوری و از مزه اش لذت ببری و به نوع پی پی این خاله ریزه فکر کنی؟ !!! برم دکتر؟الینا رو میگم ببرم دکتر؟

 

هی وای من صدای الینا میاد دوباره بیدار شد




موضوع :
تاريخ : جمعه 9 دی 1390 | نویسنده : منا مامان الینا
بازدید : 245 مرتبه

سلام بابایی 

دختر گلم الینا جان 

تولد یک ماهگیت مبارک انشالا جشن 100 سالگیت رو بگیریم

انشالاء همیشه لبت خندون و تنت سالم 

در کنار من و مامانی باشی 

 

تولد یک ماهگیت مبارک الینا جان

 




موضوع : مناسبت ها
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 107 نفر
بازديدهاي ديروز : 183 نفر
بازدید هفته قبل : 418 نفر
كل بازديدها : 40312 نفر